دیشب تا ساعت یک بامداد به پنج وبلاگی که دارم، سرکشی کردم و در حالی که مادرجون خوابیده بود، پدرجون و دانیال در اتاق دانیال که کامپیوترمون اونجاست، بیدار بودیم. دانیال دیگه از بازی کردن با اسباب بازیهاش خسته شده بود و در حالی که گرم کار بودم پیشم می آمد و مثلا میگفت: «این هواپیمای اف-چهارده اس... یه موشک میزنه به پل آی.جی.آی... پله خراب میشه میریزه ولی قطار هیچی نمیشه!». این حرفش اشاره به مرحله دهم بازی I.G.I داره که این بازی رو با دانیال تا اینجا رسوندیم.

به دانیال عزیزم قول میدادم که الان کارم تموم میشه و میام باهات بازی میکنم؛ ولی طفلک بیشتر از نیم ساعت منـتظر موند تا من کارم تموم بشه. دلم براش سوخت. سریع کارم رو با اینـترنت تموم کردم. صفحه منچ و مهره های قرمز، سبز و آبی رو که از جعبه اصلی به جا مونده بود، پیش دانیال چیدم و روش بازی «منچ» و «مار و پله» رو براش توضیح دادم.
تاس رو که پرتاب میکردیم، ذوق میکرد و وقتی شماره ها رو میشمردیم و مهره ها رو جابجا میکردیم، با صدای بلند میگفتیم: «یک... دو... سه... چهار...»! خیلی خوشش اومده بود؛ مخصوصا از نیش زده شدن توسط مار و بالا رفتن از نردبان. کاری کردم که هر دو بازی رو دانیال عزیزم «برنده» بشه تا به این بازی که میتونه ریاضی اش رو تقویت کنه، بیشتر علاقه مند بشه.
بازیها که تموم شد، آن قدر خوشحال و خندون بود که خودش وسایل بازی رو جمع کرد و داخل کیسه پلاستیکی گذاشت. به من گفت: «خوابم میاد...» و روی تخت به خواب رفت. من هم دوباره سراغ وبلاگهایم رفتم و کامنتها رو چک کردم و حدود ساعت سه برقها رو خاموش کردم و خوابیدم. بسیار خوشحال بودم که دانیال به شمارش اعداد علاقه زیادی داره و شماره های تاس رو میخونه و با انگشتهای ظریف و دوست داشتنیش میشمره. این یکی از رموز آموزش مباحث خشک ریاضی به روش بازی-شادیه که تجربه بزرگی برام بود.