آشنایی با فلز سدیم

سلام

امروز می خواهم راجع به آزمایش سدیم برایتان فیلم بگذارم.

فلز سدیم نرم است و رنگ آن نقره ای است. اگر در آب بیندازیم، آتش می گیرد. نمی توانیم آن را زیاد در دست نگه داریم چون سوزاننده است.

اگر سدیم را در هوا نگه داریم، با هوا ترکیب می شود برای همین هم سدیم را در نفت نگه می دارند.

این فیلم را از سایت آپارات برای شما انتخاب کرده ام. برای تماشای این فیلم بر اینجا کلیک کنید.

اگر نمک را روی آتش بـپاشیم، رنگ آتش زرد می شود. علت این است که نمک از سدیم و کلر ساخته شده است. فیلم ترکیب شدن سدیم و کلر را از اینجا ببینید.

امیدوارم که از تماشای این فیلم ها لذت ببرید. 

جام حذفی 92-1391 ایران

سلام

بازی استقلال و ابومسلم

استقلال توانست ابومسلم را ۵ بر ۰ شکست بدهد.

نیمه ی او‌ّل جیلاید ساموئل گل اوَل را به ابومسلم زد. 

در نیمه ی دوم فرزاد حاتمی گل زد.

فرزاد حاتمی

نکونام از نقطه ی پنالتی گل زد.

جواد نکونام

یک گل دیگر هم فرزاد حاتمی زد.

گل پنجم را مجتبی جبّاری زد.

خوشحالم که استقلال ابومسلم را با نتیجه ی خوب شکست داد.

بازی بعدی استقلال در جام حذفی با سپاهان است.

اوّلین پست من

با  سلام  به خوانندگان محترم

این اوّلین پستی است که می نویسم. از این به بعد خودم تایپ میکنم و در وبلاگ می گذارم.

من دوست دارم که شما وبلاگ من را ببینید و نظر بدهید.

لطفاْ بیش تر به وبلاگ من سر بزنید. از شما سپاسگزارم.

شبی که دانیال را در آلمان گم کردم !

پدر جون امروز صبح خواب دید که با دانیال به کشور آلمان رفتند؛ حالا نمیدانم برای اقامت یا بازدید... شب سوار مترو شدیم تا پس از انجام کارمان در شهر به منزل برگردیم. قطار چند دقیقه ای حرکت کرد و در یکی از ایستگاهها دانیال به پدرجون گفت: «همین ایستگاه باید پیاده بشیم». پدرجون هم به دانیال گفت: «باشه... پیاده بشیم».

 

دانیال از درب جلوی خودش که باز شده بود، پیاده شد اما پدرجون دو دل بود که از درب روبروی خودش پیاده بشه یا از دربی که دانیال از اون پیاده شده بود. وقتی پدرجون میخواست از درب روبروی خودش پیاده بشه، درب شروع به بسته شدن کرد و قطار هم آرام آرام به راه افتاد!

 

قلب پدرجون داشت از کار می افتاد... دانیال در یک کشور و شهر غریب، در هنگام شب و داخل ایستگاه مترو مانده بود و پدرجون داشت از پسرش دور میشد! پدرجون با تمام توانی که داشت، با دو دستش درب قطار را باز نگه داشت. درب آن قدر قوی بود که پدرجون نمیتوانست آنها را به آسانی باز نگه دارد. وقتی سرعت قطار بیشتر میشد، پدرجون تمام نیرویش را جمع کرد و درب را باز کرد و بیرون پرید! به سمت دانیال دوید و او را در آغوش کشید. دانیال ترسیده بود و قطره های اشک گونه های لطیف و دوست داشتنی اش را خیس کرده بود.

 

پدرجون آن قدر از این خواب ترسیده بود که زود از بستر بلند شد. موبایل خودش را نگاه کرد... ساعت 3:32 دقیقه صبح بود. پدرجون در کنار دانیال در رختخوابش دراز کشید و سر و صورتش را بوسید. از دیروز هوا رو به سردی رفته بود و شب سردی بود. پنجره اتاق خواب را بست و پتو را روی دانیال کشید.

* * *

هر چه دانیال بزرگتر میشه، نگرانی پدر و مادرش هم بیشتر میشه. هنوز هم آن ترس و وحشت از دست دادن چند ثانیه ای دانیال با پدرجون هست... تازه میفهمم پدران و مادرانی که جگر گوشه شون رو از دست دادند، چی میکشند.

 

خدای یگانه به اونها صبر بده.

بهترین دوست کیه ؟!

امروز یکشنبه هفتم اسفند ماه ۱۳۹۰ پدرجون بالاخره موفق شد پس از روزهای بسیار سرد زمستانی و همین که هوا کمی گرمتر شد، بره خونه عزیز (مادربزرگ پدری دانیال). قرار نبود مادرجون بیاد دنبال پدرجون اما چون فکر میکرد هوا سرد است، زحمت کشید و با دانیال آمدند خونه آقا (پدربزرگ پدری دانیال). دانیال با خنده برای همه تعریف کرد:

« توی مدرسه در یکی از درسها سؤال پرسیدند که بهترین دوست چه کسی است؟ من نوشتم دوستی که رازدار باشه... اما یکی از همکلاسیهام نوشته بود بهترین دوست کسیه که مشقهای آدمو بنویسه!!

از این شیرین زبانی دانیال همگی خندیدیم و خوشحال شدیم که می تونه در یک جمع چیز جالبی رو که در روز براش اتفاق افتاده بیان کنه.

جمعه 21 بهمن 1390 - قسمت 23 سریال « شوق پرواز »

دانیال منتظر بود تا سریال «شوق پرواز» (زندگی تیمسار خلبان شهید عباس بابائی) ساعت ۲۲ از شبکه یک سیما شروع بشه، اما ظاهراْ به خاطر ویژه برنامه های راهپیمائی ۲۲ بهمن با نیم ساعت تاخیر آغاز شد. سریال به اون جا رسید که شهید بابائی برای شرکت در مراسم ختم یکی از دوستانش به همدان میره... سر راه به مغازه پدر سرهنگ شهید «سعید خجسته فر» در بازارچه سپه قزوین هم سر میزنه و از اون جا عازم پایگاه هوائی نوژه همدان میشه.

شوق پرواز

شهید بابائی، نفر آخر ایستاده از چپ

اکبر عبدی که داشت از سرتیپ بابائی خسته و کوفته پذیرائی میکرد، ظرف شربت رو روی فرش میریزه. خیلی ناراحت میشه و با خودش میگه: «امان از این پا» (پایش مشکل داشت و با عصا راه میرفت). سرتیپ بابائی دلداری اش میده و با هم فرش رو بیرون می برن و می شویند! فرمانده پایگاه آن قدر خاکی و متواضع بود که پاچه شلوارش را بالا زد و بدون توجه به مقامی که داشت با دستانش فرش را شست و خم به ابرو راه نداد.

 سرتیپ بابائی خانواده اش را به حج فرستاد و خودش به آنان گفت که «شما بروید من خودم را به شما میرسانم».

روز قبل از عید قربان بود که سرتیپ بابائی نقشه یک عملیات را برای همکارانش بیان کرد و اصرار داشت که عملیات حتما در روز عید قربان انجام شود. همکاران دیگر گفتند: «بگذارید چند روز بگذره و با فرصت بیشتر این کار رو انجام میدیم...» اما بابائی گفت: «میخوام عملیات موفق آمیز باشه و ما شیرینی عید رو به مردم ایران هدیه کنیم».

شهید بابائی و فرزندش

در واقع فیلم به روزهای آخر زندگی شهید بابائی نزدیک شده و احتمالاً این جمعه (۲۸ بهمن ۱۳۹۰) به پایان میرسه. پدرجون به دانیال گفت: «من این جمعه میرم سر خاک شهید بابائی ببینمش... با من میای؟» که دانیال عزیزم بغض کرد و با گریه خودش رو در آغوش مادرجون انداخت... مادرجون به پدرجون تشر زد: «به دانیال چی گفتی؟ بغض کرده...» و پدرجون حرفی نداشت که بزنه... گفت: «فقط پرسیدم این جمعه با من میای قبر شهید بابائی رو ببینیم؟»

احساس پاک دانیال خیلی برام باارزش بود. آن هم نسبت به کسی که پدرجون از کودکی بهش علاقه داشت و با احترام ازش یاد میکرد. یاد شهید بابائی و تمام شهیدان جنگ که باعث شدند ما آرامش نصفه و نیمه فعلی مون رو داشته باشیم گرامی باد.

تیم فوتبال کلاس دوم دوستی

دانیال از وقتی به کلاس دوم آمد، علاقه ی زیادی به فوتبال پیدا کرد. سه شنبه ۱۳ دی ماه ۱۳۹۰ دانیال جون در مدرسه شون ورزش داشتند. پدرجون داشت آماده می شد سرِ کار بره که دانیال پرسید: «پدر...! چی کار کنم که گل بزنم؟» پدرجون با این که عجله داشت گفت: «باید جایی بایستی که هم تیمی هات بتونن به تو پاس بدن». پدرجون درب آپارتمان را باز کرده بود که دوباره گفت: «باید فکر کنی ببـینی توپ کجا میاد که بری همون جا وایستی تا گل بزنی». دانیال «باشه»ای گفت و خداحافظی کرد.

دوشنبه 30 آبان 1390 هم به خیابان پیغمبریه رفته بودیم و برای دانیال یک دست پیراهن و شورت ورزشی مشکی فوتبال (دیوید ویا، شماره ی هفت بارسلونا)، کفش فوتبال، جوراب، محافظ ساق و گرمکن ورزشی خریدیم. همان شب چند عکس از دانیال با لباس ورزشی گرفتیم. پدرجون سعی کرد بستن بندهای کفش را به دانیال یاد بده... اما برای دانیال سخت بود.

 David Villa

عصر سه شنبه 13 دی ماه که پدرجون به خانه برگشت، دانیال گفت: «سه بار بازی کردیم... بار اول 3-2 بردیم... بار دوم 2-1 بردیم و دفعه ی سوم 0-0 مساوی شدیم». پدرجون دانیال را تشویق کرد.

دانیال پرسید: «میدونی چرا این قدر زیاد بازی کردم؟!» گفتم: «نه... چرا؟!» دانیال جون گفت: «برای این که یار کمکی هم بودم رفتم به تیم دیگه تا بیشتر بازی کنم...» ادامه داد: «دروازه بانی من از همه ی بچه ها بهتره... خیلی از توپها رو گرفتم...»

پدرجون که داشت با دانیال جون درباره ی بارسلونا و منچستر یونایتد صحبت می کرد، دانیال گفت: «علامت پیراهن بارسلونا خیلی سخته... نمی تونم نقاشی شو بکشم». پدرجون گفت: «یه روز حتما برات می کشم... اون طور که فکر می کنی، سخت نیست». شما به نشان تیم بارسلونا در عکس بالا نگاه کنید... سخت نیست؟! 

خوشحالیم که دانیال به ورزش علاقه داره. امیدوارم اون تعصبی را که به برنده شدن در مسابقه ها داره، در زندگی اش هم داشته باشه و در تمام مراحل درس، زندگی و کار پیروز باشه.

 


فقط برای یادآوری دانیال در سالهای آینده:

خرید آن شب از خیابان پیغمبریه 46 هزار تومان شد. قیمت هر گرم طلا هم حدود 58 هزار تومان بود.

دائی بچه ام کجاست...؟!

 

دانیال خجالتی

تاریخ عکس: یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۸

دانیال دیشب ساعت 12 پس از این که با پدرجون از حمام درآمد، بسیار خسته بود. بعد از این که مادرجون لباس هاش رو تـنش کرد، از خستگی روی کاناپه دراز کشید و با صدائی غمگین گفت: «دائی بچه ام کجاست؟!».

پدرجون خیلی تعجب کرده بود. مادرجون نمی دونست چه جوابی به دانیال بده؛ از طرف دیگه، نمی شد که جوابش رو نداد. به همین خاطر پدرجون گفت: «عزیزم... تو باید بزرگ بشی، زن بگیری، بچه بیاری، اون وقت برادرِ زنت می شه دائی بچه ات...!»

ظاهراً این حرفِ پدرجون کمی برای دانیال سنگین بود، به همین خاطر یک مثال براش زدم. گفتم: «ببین عزیزم... دائی محسن برادرِ مادرجونه، خب؟ وقتی مادرجون تو رو آورد، دائی محسن شد دائیِ تو...!».

دانیال مثل روح دیده ها به من نگاه می کرد و اصرار داشت که بدونه دائیِ بچه اش کجاست! شاید هم اون قدر احساس تـنهائی کرده بود و حوصله اش سر رفته بود که این حرف رو زد؛ به هر حال، دانیال آن قدر خسته بود که کمی بعد راحت و آرام روی کاناپه خوابش برد.

***

امروز که پدرجون به یکی از همکارها این حرفِ دانیال رو گفت، آقا مجتبی حرف جالبی زد. ایشون گفت که «بچه های این دوره و زمونه خیلی زرنگ شده اند... نمی خوان مستـقیم بگن که زن می خوان، به جاش می گن دائیِ بچه ام کجاست؟!»

این هم حرفیـه... نظر شما چیه ؟!

حرفهای شیرین دانیـال درباره پـدربزرگ (آقا)

تاریخ عکس: جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۸۷

پدرجون و دانیال دیشب تا ساعت 1:15 دقیقه بامداد بیدار بودند و دربارة بازی I.G.I و موارد دیگری که دانیال پیش میکشید، صحبت میکردند. چون پدرجون تا اون ساعت شب شام نخورده بود، هم داشت به حرفهای شیرین دانیال گوش میکرد و هم سوپ میخورد.

دست آخر دانیال خسته شد و رفت تا بخوابه. پدرجون هم پیشش رفت و کنارش دراز کشید تا براش قصه بگه. باز هم حرف به چیزهای نامربوط کشید. صحبت پدربزرگ پدری دانیال شد که « آقا» صداش میکنه...

دانیال- آقا خیلی پیره... چرا نمی میره...!

با تعجب به دانیال نگاه کردم. خیلی خنده ام گرفت. گفتم:

پدرجون - هر کی پیر بشه که نباید بمیره !

دانیال - آقا قویه که نمرده ؟!

پدرجون - آره...

دانیال- پس کی می میره ؟!

پدرجون - خدا نکنه بمیره... من آقا رو خیلی دوست دارم. اون پدر منه.

دانیال- اون هر روز بزرگ میشه ؟

پدرجون - شاید آره... اما آقا اول کوچیک بود بعد بزرگ شد و حالا پیر شده.

دانیال- تو چرا بزرگ نشدی ؟!

پدرجون - آخه آقا قبل از این که پدرجون به دنیا بیاد، بوده. تو هم که بزرگ بشی عروسی میکنی بعد یه بچة خوشگل میاری. بچه ات بزرگ میشه ولی تو پیر میشی. پدرجون هم خیلی پیر میشه... شاید هم بمیره... اون وقت این خونه میشه مالِ تو...

دانیال- من دلم نمیخواد تو بمیری...

پدرجون - من که نمیخوام بمیرم. تا هر وقت خدا خواست پدرجون زنده است. اما وقتی عروسی کردی که باید از این خونه بری نباید با ما باشی.

دانیال کمی نگران شد. احساس کردم که داره فکر میکنه چه طوری بدون پدرجون و مادرجون از این خونه بره و برای خودش و زنش (!!) خونه پیدا کنه. به خاطر همین دلم نیامد و زودی گفتم:

پدرجون - تو تا هر وقت بخوای، اینجا هستی. تو اگه پیش ما نباشی، ناراحتیم. اصلا من و تو با هم دیگه کار میکنیم تا یه خونه خوب برات بخریم...

IGI - 1st mission

صحنه پرش « جونز » از قطار در حال حرکت به داخل محوطه پایگاه دشمن (مرحله اول بازی .I.G.I)

من خودم بلدم...!

صبح شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ مادرجون به پدرجون مطلبی رو گفت که پدرجون رو حسابی خوشحال کرد. ماجرا از این قراره که نصفه شبی مادرجون احساس میکنه که دانیال بیدار و از رختخوابش بلند شده. مادرجون منتظر بود که دانیال ازش آب بخواد یا چیز دیگه ای... اما دانیال بدون این که حرفی بزنه، رفت برق اتاق رو روشن کرد، شلوارش رو درآورد و به داخل دستشوئی رفت و پس از آب کشی بیرون آمد. دوباره شلوارش رو پوشید و پیش مادرجون برگشت. مادرجون از دانیال رسید: «چی میخواستی پسرم...؟ ». دانیال با آهنگ خاصی گفت: « هیچی مادرجون... هیچی. شما بخوابید...» !

دانیال با صورت نقاشی شده در تابستان ۱۳۸۷

این کاری که دانیال انجام داد و جمله ای که از دهان پسر تازه پنج ساله شده ام بیرون آمد، ابتدا مادرجون و سپس در صبح فردا پدرجون رو متعجب کرد. این کارهای کوچک رو باید ارج نهاد و به احساس غرور نوشکفته آنها احترام گذاشت.