خاطراتی پس از شش سال و نیم !
امروز صبح پدرجون در سر کار خیلی اتفاقی دفترچه یادداشتی رو که همراه با همکارش در نمایشگاه کتاب بینالمللی تهران در سال 1388 از دست یک دختر خانم محجبه و چادری هدیه گرفته بود، ورق میزد که به خاطرات جمعه 25 دی ماه 1388 رسید. قرار بود پدرجون اینها رو بنویسه و در وبلاگ بذاره اما گویا فرصت نشد!
حالا بعد از حدود شش سال و نیم برای اینکه این خاطرات شیرین ماندنی شوند، در اینجا مینویسم:
دانیال جمعه صبح برای پدرجون آب پرتقال گرفت!
جمعه عصر وقتی پدرجون داشت IGI بازی میکرد، دانیال در مرحلهی 12 به پدرجون گفت: «از نرده بریم بالا!»
وقتی پدرجون برای عصر جمعه کیک پخت و قرار بود چای رو با کیک بخوریم، بعد از جوش آمدن سماور، پدرجون به خیال اینکه مادرجون در آشپزخانه چای رو دم کرده، بلند نشد برای دم کردن چای! تازه بعد از نیم ساعت که پدرجون سراغ کتری و قوری رفت فهمید که قوری همین جوری الکی روی کتری بوده! دانیال وقتی اینو فهمید به پدرجون گفت: «چقدر تو خنگی قوری خالی گذاشتی توش چای نریختی!»
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
MicrosoftInternetExplorer4
امروز صبح پدرجون در سر کار خیلی اتفاقی دفترچه یادداشتی رو که همراه با همکارش در نمایشگاه کتاب بینالمللی تهران در سال 1388 از دست یک دختر خانم محجبه و چادری هدیه گرفته بود، ورق میزد که به خاطرات جمعه 25 دی ماه 1388 رسید. قرار بود پدرجون اینها رو بنویسه و در وبلاگ بذاره اما گویا فرصت نشد!
حالا بعد از حدود شش سال و نیم برای اینکه این خاطرات شیرین ماندنی شوند، در اینجا مینویسم:
دانیال جمعه صبح برای پدرجون آب پرتقال گرفت!
جمعه عصر وقتی پدرجون داشت IGI بازی میکرد، دانیال در مرحلهی 12 به پدرجون گفت: «از نرده بریم بالا!»
وقتی پدرجون برای عصر جمعه کیک پخت و قرار بود چای رو با کیک بخوریم، بعد از جوش آمدن سماور، پدرجون به خیال اینکه مادرجون در آشپزخانه چای رو دم کرده، بلند نشد برای دم کردن چای! تازه بعد از نیم ساعت که پدرجون سراغ کتری و قوری رفت فهمید که قوری همین جوری الکی روی کتری بوده! دانیال وقتی اینو فهمید به پدرجون گفت: «چقدر تو خنگی قوری خالی گذاشتی توش چای نریختی!» /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}






































دانیال عزیز ما دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1383 و در ساعت هفت و پنجاه دقیقه صبح به دنیا آمد. دگرگونی بزرگی در زندگیمان ایجاد کرد و با خودش شادی و برکت به ارمغان آورد. این وبلاگ را می نویسیم تا دفترچه خاطراتی باشد برای او؛ تا بداند که در این روزهائی که می آیند و می روند، چه کرده است و اطرافیانش چه کرده اند.