خاطراتی پس از شش سال و نیم !

امروز صبح پدرجون در سر کار خیلی اتفاقی دفترچه یادداشتی رو که همراه با همکارش در نمایشگاه کتاب بین‌المللی تهران در سال 1388 از دست یک دختر خانم محجبه و چادری هدیه گرفته بود، ورق می‌زد که به خاطرات جمعه 25 دی ماه 1388 رسید. قرار بود پدرجون این‌ها رو بنویسه و در وبلاگ بذاره اما گویا فرصت نشد!

حالا بعد از حدود شش سال و نیم برای این‌که این خاطرات شیرین ماندنی شوند، در این‌جا می‌نویسم:

دانیال جمعه صبح برای پدرجون آب پرتقال گرفت!

جمعه عصر وقتی پدرجون داشت IGI بازی می‌کرد، دانیال در مرحله‌ی 12 به پدرجون گفت: «از نرده بریم بالا!»

وقتی پدرجون برای عصر جمعه کیک پخت و قرار بود چای رو با کیک بخوریم، بعد از جوش آمدن سماور، پدرجون به خیال این‌که مادرجون در آشپزخانه چای رو دم کرده، بلند نشد برای دم کردن چای! تازه بعد از نیم ساعت که پدرجون سراغ کتری و قوری رفت فهمید که قوری همین جوری الکی روی کتری بوده! دانیال وقتی اینو فهمید به پدرجون گفت: «چقدر تو خنگی قوری خالی گذاشتی توش چای نریختی!»

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

امروز صبح پدرجون در سر کار خیلی اتفاقی دفترچه یادداشتی رو که همراه با همکارش در نمایشگاه کتاب بین‌المللی تهران در سال 1388 از دست یک دختر خانم محجبه و چادری هدیه گرفته بود، ورق می‌زد که به خاطرات جمعه 25 دی ماه 1388 رسید. قرار بود پدرجون این‌ها رو بنویسه و در وبلاگ بذاره اما گویا فرصت نشد!

حالا بعد از حدود شش سال و نیم برای این‌که این خاطرات شیرین ماندنی شوند، در این‌جا می‌نویسم:

دانیال جمعه صبح برای پدرجون آب پرتقال گرفت!

جمعه عصر وقتی پدرجون داشت IGI بازی می‌کرد، دانیال در مرحله‌ی 12 به پدرجون گفت: «از نرده بریم بالا!»

وقتی پدرجون برای عصر جمعه کیک پخت و قرار بود چای رو با کیک بخوریم، بعد از جوش آمدن سماور، پدرجون به خیال این‌که مادرجون در آشپزخانه چای رو دم کرده، بلند نشد برای دم کردن چای! تازه بعد از نیم ساعت که پدرجون سراغ کتری و قوری رفت فهمید که قوری همین جوری الکی روی کتری بوده! دانیال وقتی اینو فهمید به پدرجون گفت: «چقدر تو خنگی قوری خالی گذاشتی توش چای نریختی!» /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

دوازدهمین زادروز دانیال

پسر عزیزم... دانیال جان

دوازدهمین زادروزت را شادباش میگم... هر سال در چهاردهم اردیبهشت، به یاد نخستین روزی میافتم که خدا تو رو به ما هدیه داد. پسر کوچک و تپلی که سرش خیلی بزرگ بود و وقتی پرستار اولین بار تو رو به دستِ من داد، مات و مبهوت نگاهت کردم و تنها وقتی به خودم آمدم که مادربزرگ پدری منو تکان داد!

شنیدن نخستین صدای گریه ی تو در شب همان روز در بیمارستان، درد شدید دندانم که عصب کشی کردم، خرید روزنامه های همشهری و جام جم آن روز صبح، پیگیری پدرجون برای پاسپورت و خیلی خاطرات دیگه به ذهنم هجوم می آورند. حالا که پس از دوازده سال، تبدیل به نهال نیرومندی شده ای و برای آزمون تیزهوشان و نمونه دولتی آماده میشوی، قدر زحماتی را که مادرت شبانه روزی برایت متحمل شده است، بیشتر درک میکنم.

امیدوارم همیشه پـیروز و تندرست باشی و برایمان افتخار بیافرینی.

کیسه صفرا

دیروز یکشنبه 22 بهمن 1391 اسماعیل، خواهرزاده ی مادرجون برای جراحی سنگ کیسه صفرا در بیمارستان مهرگان عمل شد. مادرجون و دانیال برای ملاقات پسرخاله ی دانیال به بیمارستان رفتند. اون طور که بعداً برای پدرجون تعریف کردند، دو تا سنگ از کیسه بیرون آورده بودند که رنگ آنها شبیه شاتوت و به همان اندازه بود!

Gallbladder

کیسه صفرا در عکس بالا به رنگ سبز مشخص شده است.

با دانیال داشتیم درباره ی کیسه صفرا صحبت می کردیم. دانیال می گفت: «کیسه صفرا یه چیزی درست میکنه که اگه وارد بدن بشه مثل سم می مونه! مثل اون فامیل شما که ماشین بهش نزد... جلوش وایستاد اما خانمه ترسید و فردا صبحش مُرد».

دانیال داشت در مورد خواهرِ داماد خاله ی پدرجون صحبت میکرد که چند سال پیش یه ماشین نزدیک بود بهش بزنه ولی نرسیده به اون خانم می ایسته. دو روز بعد، به طور ناگهانی فوت میکنه. پزشکها میگن توی خونش مقدار زیادی صفرا وجود داشت که نشون میده زَهره اش از ترس ترکیده بوده!

دانیال رفت کتاب باارزش «دانشنامه ی مصور بدن انسان» را آورد و با هم دیدیم که صفرا کیسه ی کوچکی است که درست زیر کبد (جگر) قرار دارد. پدرجون به دانیال و مادرجون گفت: «جراح موقع عمل کردن اسماعیل، جیگرشو دیده و دست زده!» دانیال هم چشمهاش باز شد و یه وااااای خیلی قشنگ گفت!

سفر دانیال به نصف جهان !

 

صبح زود ششم فروردین 1389 رهسپار اصفهان شدیم تا سه روز از تعطیلات طولانی نوروز را در این شهر سپری کنیم. پدرجون به خاطر مأموریتهای کاری، مصاحبه شغلی و مسافرت خانوادگی در زمان مجردی چند بار به اصفهان آمده بود. این بار اما نخستین سفر مادرجون و دانیال به شهر زیبای اصفهان بود.

 دانیال در کنار پدرجون - پل خواجو - اصفهان

بیشترِ وقتِ روز نخست تا شب هنگام به پیدا کردن محل اقامت، جمع و جور کردن وسایل و استراحت گذشت. پدرجون از استراحتگاه بین راهی چاپ نفیس کتاب «موش و گربه» نوشته «عبید زاکانی» را خرید. قبل از شام، حدود ساعت هفت آماده شدیم و راهی پل خواجو شدیم. جای پارکِ خودرو به سختی پیدا میشد. مسافران زیادی به اصفهان آمده بودند و پل خواجو هم به خاطر مشهور بودن و دسترسیِ آسان پر از مسافر بود.

دانیال در کنار پدرجون - پل خواجو - اصفهان

ساعت هفت و نیم شب در پیاده روی کنار پل عکس انداختیم. آن شب آتش بازیِ زیبائی بر پا بود. هوا با این که کمی به سردی میزد اما دلپذیر بود. پدرجون از بستنی فروشی معروفی در آن نزدیکی، سه بستنی لیوانی گرفت و کنار رودخانه روی نیمکتهای فلزی خوردیم.

روز دوم راهی «منار جُنبان» شدیم. باران شدیدی می آمد. برای صرف نهار و فرار از بارش سنگین باران به داخل کبابی منارجنبان که درست روبروی این بنای تاریخی بود، رفتیم. کباب با گوجه، دوغ و سبزی به قیمت 9000 تومان سفارش دادیم. قیمت را برای این می نویسم که دانیال در آینده بتواند مقایسه کند. متأسفانه بلیت فروشی منار جنبان به دلیل بارندگی شدید تعطیل بود و مردمی که 500 تومان پول بلیت داده بودند تا بالای مناره بروند و کسی از پائین بنا را تکان دهد، با عجله بیرون می آمدند!

با وجودی که بارندگی قطع شده بود، پیاده روها و جوی ها پر از آب بودند. هوا هنوز ابری بود و گاهی نم نمِ باران روی سرمان می نشست. از کبابی راهیِ میدان معروف «نقش جهان» شدیم. دانیال از بزرگی و زیبائی میدان به وجد آمده بود. درشکه ها، مغازه های صنایع دستی و گز فروشی برای دانیال بسیار جالب بود. از داخل بازار بزرگ سرپوشیده کنار میدان جاجیم زیبائی خریدیم که بوی پشم گوسفند میداد! تقریباً این نخستین کالای هنری «پُست مدرن»ی بود که خریدیم و بسیار به سرامیکهای بژ روشن آپارتمانمان می آمد.

دانیال در میدان نقش جهان

حدود ساعت پنج بعد از ظهر که گشت و گذارمان از میدان نقش جهان به پایان رسید، تصمیم گرفتیم تا به آتشگاه برویم. از پسربچه ای که سوار دوچرخه بود، نشانی را پرسیدیم. دانیال از لهجه شیرین آن پسرِ اصفهانی حسابی خنده اش گرفت و به زیر صندلیِ عقب خودرو پناه برد! آتشگاه را به خاطر ترافیک سنگین، هوای بد و آشنا نبودن به راههای دسترسی به آن کنار گذاشتیم.

صبح روز سوم تصمیم گرفتیم به «باغ گلها» برویم...

ادامه مطلب

ادامه نوشته

روزی که اهمیت « تربیت ج.ن.س.ی » را درک کردیم

در روز جمعه، پنجم شهریور ماه 1389 و شانزدهمین روز ماه رمضان 1432 هنگام ظهر پدرجون داشت مطالعه میکرد که دانیال بی مقدمه گفت:

- «من به ...ام دست میزنم بزرگ میشه...!»

- راستی ؟!!

- آره... چـــــــــرا ؟!

- دانیال جون تو نباید این کار رو بکنی... خیلی بـَدِه گناه داره.

- نه... من دست نمیزنم. وقتی خوابـَما، وقتی بیدار میـشما ... ام بزرگ میشه!

- عیبی نداره... اتفاقاً اگه از خواب بیدار بشی و ...ات بزرگ نشه یعنی این که مریضی! این که تو میگی خوبه!

- پدرجون وقتی میرم توالت آب سرد میریزم روی ...ام، بزرگ میشه... چـــــرا؟!

- آخه اونجا جای حساسیه... همیشه جاش گرم بوده... حالا وقتی که آبِ سرد میریزی، شوکه میشه (پدرجون خودش رو یه دفعه تکون داد تا مفهوم شوکه شدن رو به دانیال نشون بده)!

پدرجون از صورت دانیال هنگام خواب خیلی عکس گرفته.

تاریخ عکس: سه شنبه ۸ تیر ماه ۱۳۸۹

* * *

تربیت ج.ن.س.ی بچه ها مقوله بسیار مهمیه که باید مسئولانه و واقع بینانه باهاش برخورد کرد. رفتارها و پاسخهای سرکوبگرانه مثل این:

«به تو ربطی نداره بچه!»، «وقتی بزرگ شدی میفهمی!»، «این سئوالها چیه میـپرسی؟ خجالت بکش!» و...

نه تنها ذهن کنجکاو بچه ها رو پاسخ نخواهد داد، بلکه اونها رو به منابع دیگه ارجاع خواهد داد که معلوم هم نیست سالم و مورد اعتماد باشند.

شاید پدرجون نباید این قدر راحت در این گونه موارد با دانیال صحبت کنه، اما وقتی به اطرافم و به جامعه و آدمهاش نگاه میکنم و این که دانیال در آینده باید در میان همین اجتماع و همین آدمها رشد کنه، قیدهای نامرئی و سنتی رو به کناری میگذارم و جواب دانیال رو در حد سنِ خودش میدم. دانیال بسیار باهوش و کنجکاوه و اگه از پدرجون و مادرجون جواب نگیره، از دیگران خواهد گرفت و این به خطرش نمی ارزه.

شما چه طور فکر میکنید؟

چهارشنبه سوم شهریور 1389

 

دانیال وقتی خجالت میکشه، این طوری میکنه!

تاریخ عکس: اول فروردین ۱۳۸۸

دانیال با پدرجون داشت تلویزیون تماشا میکرد که درباره «عقیم سازی گربه ها» در تهران بود. ماجرا از این قراره که هیچ کارگری حاضر نیست گربه هائی رو که به خاطر وجود زباله های زیاد در شهرها زاد و ولد کرده اند، بِکُشه و این کار رو بدشگون میدونند. گربه ها هم که با طرح جمع آوری مکانیزه زباله به نون و نوائی رسیده اند، موشها رو دیگه محل نمیذارن! برای همین هم شهرداری تهران در اقدامی جالب تصمیم گرفته تا گربه های نر رو عقیم کنه!

گوینده که داشت اینا رو میگفت، دانیال از پدرجون پرسید: «عقیم سازی یعنی چی؟» پدرجون هم جواب داد: «یعنی این که تخم گربه ها رو می بُرَن تا نتونند بچه بیارن! کارگرای شهرداری میگن کشتن گربه ها گناهه، به جاش گربه ها رو میگیرن می بَرَن دامپزشکی بعدش دکتر دامپزشک میاد اول گربه ها رو بیهوش میکنه بعد که بیهوش شدن، تخمهاشون رو میکَنه میندازه دور! گربه ها رو سه روز نگه میدارن تا خوب بشن. اون وقت اونا رو با وانت می بَرَن همون جائی که گرفتـنشون و آزادشون میکنن!»

* نکته تربیتی یا شایدم بی تربیتی: به دانیال یه جورائی فهموندیم که اینائی که در بالا خواندید یه ارتباطی با زاد و ولد داره؛ در واقع تربیت ج.ن.س.ی بچه ها رو باید در سن مناسب خودشون و به زبان خودشون بیان کرد و چیزی رو نباید گفت که ذهنشون رو مشغول کنه و به تفاوت بین دختر و پسر فکر کنند که در این صورت بدآموزی خواهد بود نه تربیت.

* * *

پدرجون چند ماه پیش برای دانیال با مقوای کلفت هواپیمای سوخوی-35 ساخته بود و خیلی هم برای پدرجون جالب بود، چون از اونی که فکر میکرد بهتر شده بود. دیشب وقتی مادرجون داشت ظرفها رو میشست، پدرجون همون هواپیما رو روی میز کابینتِ MDF آشپزخانه اُپن دید. اون رو برداشت و دید که دانیال عکس برگردان «پو» Pooh رو درست وسط هواپیما چسبونده! زیر بالهای هواپیما رو هم با دست خودش موشکهای اسپارو (با لبه های تیز) و سایدوایندر (با لبه های ذوزنقه ای شکل) کشیده بود. جالبتر این که یه مسلسل هم درست زیر کابین خلبان روی نوکِ هواپیما نقاشی کرده بود. اطرافِ مسلسل و موشکها رو هم با مداد قرمز رنگ کرده بود و میخواست بگه که در حالِ شلیک هستند! پدرجون آن قدر از ظرافتِ کار دانیال و اهمیتی که به ابعاد و شکلِ واقعیِ سلاحها داده بود، خوشش آمد که چند دقیقه در مورد استعداد فنی و علاقه زیاد دانیال به هواپیماها با مادرجون صحبت کرد.

این رو هم پدرجون اضافه کنه که همون طور که دانیال خودش هم میدونه و احتمالاً حواسش نبوده، هواپیمای روسی سوخوی-35 موشکهای آمریکائی اسپارو و سایدوایندر رو حمل نمیکنه و موشکهای همردیف آتول برای این هواپیما ساخته میشه. باور میکنید دانیال تموم اینها رو میدونه و میتونه از روی شکل موشکها، اسمشون رو بگه؟!

عکسهای مربوط به همون هواپیمای مقوائی سوخوی-35 (SU-35) رو با نقاشیهای دانیال بعداً در زیر خواهم گذاشت.

کادوي روز تولد دانيال و مادرجون به پدرجون

دانيال جمعه شب چهارم تيرماه 1389 با پدرجون پارک الغدير رفته بودند و بعد از اين که دانيال سرسره بادي بازي کرد و داخلِ استخر توپ شد، با پدرجون ماشين برقي سوار شد. به همين خاطر هم ساعت ده و چهل دقيقه به خانه رسيديم. مادرجون سيب زميني و تخم مرغ آب پز با گوجه فرنگي گذاشته بود. پدرجون شام ميل نداشت اما دانيال چون خيلي فعاليت کرده بود، گرسنه بود و بعد از خوردن شام خوابيد.

شنبه پنجم تيرماه 1389 سالروز تولد امام علي (ع) و روز پدر بود. مادرجون به پدرجون که در روز تعطيلي به شرکت رفته بود، پيامک داد و نوشته بود که دانيال از ساعت سه صبح تا شش اسهال و استفراغ داشت و نخوابيد و شايد در پارک سرما خورده باشه. پدرجون هم جواب داد: هواي پارک سرد نبود و فکر ميکنم چون بلافاصله بعد از خوردن شام سنگين خوابيده، معده دانيال ناراحت شده. به هر حال، مادرجون صبح دانيال رو دکتر برد. دانيال به مادرجون گفت که براي پدرجون عطر بخريم و خودش از خانم فروشنده عطر فروشي پارميدا خواست که عطر «ويـولت» و «بيژن بلک» بده!

کادوی دانیال و مادرجون برای تولد پدرجون

اين عکس دانيال در روز پدر سال 1389 است که کمي بدحاله. عکس پائين هم کادوي باز شده دانيال و مادرجون است با شيشه هاي عطر.

دانيال جون و مادرجون... دست تون درد نکنه.

آتیه فرزندان ایران زمین

پدرجون این خبر رو در سایت رجانیوز خواند و چون به بچه ها مربوط میشه، با اجازه دانیال عزیزم در این جا آورده میشه:
 
خبر خوش رئیس‌جمهور براي نوزادان

رئیس جمهور در استان آذربایجان غربی اعلام کرد که صندوقی تحت عنوان "آتیه فرزندان" راه اندازی شده که از اول سال 89 به هر فرزندی که به دنیا بیاید ماهانه مبلغی پرداخت می شود.

به گزارش مهر، دکتر احمدی نژاد که در جمع مردم ارومیه سخن می گفت با اعلام خبر فوق اظهار داشت: دولت پیش بینی کرده است از اول سال 89 برای هر فرزندی که به دنیا می آید به منظور اینکه آینده اش تامین باشد صندوقی تحت عنوان آتیه فرزندان ایران زمین اختصاص یابد و بر این اساس برای هر نوزاد یک حساب باز می شود که این حساب، حساب سرمایه گذاری است و هر سال سود به آن اضافه می شود.

وی افزود: دولت در قدم اول به عنوان هدیه یک میلیون تومان به هر نوزاد اختصاص می دهد و سالانه نیز 100 هزار تومان به آن اضافه می کند.

رئیس جمهور از خانواده ها خواست که در این طرح مشارکت کنند و ماهانه 20 هزار تومان به آن اختصاص دهند.

وی در این باره گفت: این صندوق در آذربایجان غربی افتتاح شد و در اختیار نسل های جدید قرار می گیرد.


اصل خبر را در سایت رجانـیـوز بخوانید.

ماجراهای دانـی و رانـی !

چهارشنبه 12 اسفند 1388 پدرجون یه شعر برای دانیال سرود. این شعر با توجه به علاقه زیاد دانیال به «رانی» RANI سروده شد:

بابائیِ دانی... دانی رو با رانی... دادش به مامــــــــــــانـــی !

همون طور که می دونید، دانی همون دانیال خودمونه که البته هیچ وقت پسرمون رو با این اسم صدا نمیزنیم. مامانی رو هم باید کشیده بخوانید!

دانیال توی کابینت، یخچال و بوفه ها دنبال «رانی» میگشت. فکر میکرد چون پدرجون این شعر رو میخونه، پس حتماً یه رانی هم خریده و کنار گذاشته تا به موقع به دانیال بده!

پدرجون داشت مطالعه میکرد که مادرجون گفت: «بهنام! دانیال داره دنبالِ رانی میگرده! کجا گذاشتیش!» پدرجون خنده اش گرفته بود؛ گفت: «من که رانی نخریدم...!» دانیال هم که به دهان پدرجون نگاه میکرد، گفت: «خریدی... تو دروغ میگی!»

اون شب برای مصاحبه فردای دانیال، سوره های قرآن، شمردنِ اعداد از یک تا بیست، آدرس منزل و آمادگی و شماره تلفنهای آنها، رنگهای پرچم ایران و چیزهای دیگه رو کار کردیم. اما به خوبی معلوم بود که دانیال خیلی تحت فشاره.

دانـیـال بلند بالا - هزار ماشاالله

پنجشنبه 13 اسفند 1388 دانیال باید به دبستان غیر انتفاعی نجاتیه می رفت تا برای سال آینده که باید مدرسه بره، مصاحبه کنه. در واقع این اولین مصاحبه دانیال ما هست! اما ساعت 15 که مادرجون با دانیال رفتند، دانیال تب داشت و خانم مصاحبه کننده گفت: «دانیال رو شنبه ساعت 15 بیارید. این طوری نمیشه».

جمعه شب کمی زود خوابیدیم تا دانیال استراحت کافی داشته باشه.

***

شنبه 15 اسفند 1388 ساعت 15:40 دقیقه مادرجون به پدرجون پیامک داد و نوشت: «سلام. دانیال همه سئوالها را جواب داد». پدرجون خیلی خوشحال بود؛ چون دانیال دائماً استرس جواب دادن به سئوالها را داشت.

مادرجون و دانیال به خانه مامان بزرگ (مادربزرگ مادری دانیال) رفته بودند. وقتی که ساعت 19 آمدند، دانیال  با خوشحالی گفت: «همه سئوالا رو جواب دادم، ثبت نام شدم!» با خوشحالی به مادرجون گفتم: «راست میگه؟! ثبت نام هم کردید؟» مادرجون جواب داد: «نه هنوز... فعلاً مصاحبه است... خانمه گفت که 260 نفر اومدن برای مصاحبه اما فقط 60 نفر رو پذیرش میکنن!»

پدرجون به مادرجون گفت: «باید برای دانیال جایزه بخریم... هر چی خواست براش بگیر». مادرجون یه وسیله بازی کامپیوتری خرید که مثل آتاری می مونه و یه صفحه LCD سیاه و سفید داره. چند روز بعد، دانیال خیلی پسر مؤدب و آرومی شده بود؛ البته همیشه هست اما احساس کردم که باید با یه چیزی که دوست داره، هیجان زده اش کنم. برای همین، پدرجون به مادرجون گفت: «اگه بیرون رفتی برای دانیال رانی بگیر». دانیال گفت: «تو که گرفتی! برای چی مادرجون رانی بخره؟». پدرجون خنده اش گرفته بود، هنوز هم فکر میکرد پدرجون رانی رو قایم کرده! تا این که روز دوشنبه 17 اسفند وقتی مادرجون برای خرید مانتوی مدرسه میخواست بیرون بره، پدرجون از دانیال پرسید: «رانیِ چی میخوری؟ هلو خوبه؟» دانیال هم کمی فکر کرد و گفت: «آره... همین خوبه!»

وقتی مادرجون بعد از دو ساعت آمد، دانیال همان لبِ در، رانی رو از مادرجون گرفته و سر کشیده بود. مادرجون کنار پدرجون آمد که داشت با کامپیوتر کار میکرد. برای پدرجون آجیل خریده بود. پدرجون تشکر کرد و از مادرجون پرسید: «برای دانیال رانی خریدی؟» مادرجون هم گفت: «آره...». وقتی پدرجون به دانیال نگاه کرد، خیلی وقت بود که رانی را تمام کرده بود!

برای دانیال خوردن پفک، آبمیوه های بسته بندی شده، چیپس، اسمارتیز و فرآورده های خوراکی صنعتی رو به شدت ممنوع کرده ایم. رانی رو هم همین طور؛ برای همین هم فقط برای مواقعی که بخواهیم به دانیال جایزه بدیم از این خوراکیها براش میخریم. در عوض تا دلتون بخواد بساط آب پرتقال گیری، هویج خوری و موز خوری دانیال و ما رو به راهه!

دانیال چند ماهه با عینک دودی و در باغ وحش خانگی

دانیال و عینک آفتابی

دانیال در ماه های اول زندگی اش برای ما یک آدمکِ بسیار دوست داشتنی بود و برخلاف تصوری که داشتیم، زیاد پدرجون و مادرجون را اذیت نکرد. خنده هایش خنده ای عمیق در دل های ما ایجاد می کرد. هنوز هم وقتی به عکس های گرفته شده از اولین ماه های زندگی دانیال نگاه می کنیم و خنده هایش را می بینیم، شادیِ روحانی عجیـبی را در قلبمان احساس می کنیم.

 دانیال و عینک آفتابی

عکسِ بالا در تابستان 138۴ و در دومین (و آخرین) خانه ای که مستأجر بودیم، گرفته شده است. دانیال را که هنوز نمی توانست درست بنشیند، بر روی مبل نشاندیم. پدرجون عینک دودی اش را بر چشمانِ دانیال گذاشت. دانیال برای لحظه هائی متعجب بود که چرا اطرافش را تیره و تار می بیند! بعد از آن که ما را از پشتِ عینک دید و برایش دست تکان دادیم، خندید. خنده زیـبایش را با دوربین عکاسی جاودانه کردیم.

***

دانیال در باغ وحش مصنوعی

دانیال علاقه زیادی به حیوانات عروسکی اش داشت. هنوز هم بیشتر شبها و بعد از ظهرها با عروسکهای کوچک و بزرگش به خواب می رود.

 دانیال در باغ وحش مصنوعی

در اواخر پائیز 1383 (یا اواسط زمستان همان سال) دانیال روی تشک آبی- سورمه ای اش در اتاق پذیرائی نشسته بود و با عروسک هایش بازی می کرد. پدرجون عروسک سگ قهوه ای بزرگ را که «غزاله» خانم، زنِ یکی از همکارانِ پدرجون به عنوان کادوی تولد آورده بود، سمتِ چپ دانیال گذاشت. عروسک خرس سفید را که یک گربه کوچک را بغل کرده بود، سمتِ راستِ دانیال گذاشتیم. در دستهای کوچکِ دانیال هم یک آدمک پلاستیکی بود. دانیال آن قدر از بودن در کنار عروسک ها و ادا درآوردنِ مادرجون و پدرجون به شوق آمد که خنده بر لبانش نشست. این عکس ما را به یادِ یک باغ وحش مصنوعی می اندازد که تنها موجودِ زنده آن، پسرمان است!

دانیال در ماههای نخست زندگی

اولین عکسی که از دانیال گرفته شد

روز تولد دانیال (دوشنبه، چهارده اردیـبهشت 138۳) برای پدرجون و مادرجون روزی فراموش نشدنی است. وقتی پدرجون حدود ساعت 9 صبح وارد اتاقی شد که دانیال را با ملحفه های سبز جراحی پوشانده بودند، احساس عجیـبی داشت.

اولین عکس زندگی دانیال

پدرجون آن لحظه ای را که پرستار، دانیال را به دستش داد، نمی تواند از یاد ببرد. پدرجون چند لحظه ای مثل مجسمه به دانیال خیره شده بود. بدنِ دانیال پُف کرده بود. پدرجون با خودش می گفت:

«این پسر منه؟! چه موهای مشکی پُر پُـشتی!»...

همان چند ثانیه کوتاه به خوبی احساس کرد که چه بارِ بزرگی بر روی دوشش گذاشته شده است. «عزیز» (مادر بزرگ پدری دانیال) وقتی مکثِ پدرجون را دید، با دستش به پدرجون زد و او را از حال و هوای خودش بیرون آورد. قیافه پدرجون متعجب و بُهت زده بود. «پدر شدن»، احساس زیـبائی است که امیدوارم تمامِ پسرانِ خوب هموطنم آن را با تمام وجودشان درک کنند و لذت ببرند.

دانیال خوابـالو

دانیال این شانس را داشت که به اولین خانه ای که در آذر ماه 1382 اجاره کرده بودیم، پا بگذارد. خانه بزرگِ دو طبقه ای بود با مساحت 110 متر مربع، با حیاطی ساکت و آرام در منطقه فلکه سوم کوثر. تصمیم داشتیم که قبل از به دنیا آمدن دانیال، خانه ای راحت و بزرگ اجاره کنیم و با شانس خوبی که داشتیم، با آقای مهندس بهرامی آشنا شدیم.

دانیال خواب آلو روی تخت

دانیال را روی تختخوابی که پتوی آن را خاله پدرجون به عنوان کادوی ازدواج آورده بود، خوابانده بودیم. وقتی با چشمانی نیمه باز به ما نگاه کرد، پدرجون این عکس را گرفت. اگر دقت کنید، واکمن طوسی رنگ پدرجون هم زیر بوفه کنار تخت است. این واکمن را وقتی که پدرجون دانشجوی دوره فوق لیسانس بود،  مادرجون خرید تا حوصله پدرجون در خوابگاه دانشگاه صنعتی امیرکبیر سر نرود! این واکمن پس از فارغ التحصیلی پدرجون سرنوشت چندان جالبی نداشت! انگار برای همان دوران خریده شده بود!

هفته پر خاطره 18 تا 25 دی ماه 1388

جمعه 18 دی ماه 1388 – پدرجون، مادرجون و دانیال ساعت 21 شب به بازیگاه «سرزمین سحرآمیز» رفتند. پنج ژتون 600 تومانی برای بازیهائی که دانیال قرار بود بکند، خریدیم. دو ژتون را دادیم برای بخش «ماجراجویان» که استخر توپ، نردبان و سرسره بلند داشت. دانیال حدود یک ساعت آنجا بازی کرد. از بالای سرسره توپهای پلاستیکی کوچک را به پائین پرت می کرد و خودش به دنبال آنها پائین می آمد. این بخش، محدودیت زمانی نداشت؛ برای همین به دانیال گفتیم: «دیگه بسه... بیا بریم» و دانیال هم چون خسته شده بود، آمد. دیگر وسایل بازیگاه کار نمی کردند. مجبور شدیم ژتونها را برای روزهای دیگر نگه داریم.
ساعت 22:30 از «سرزمین سحرآمیز» به خانه عزیز (مادربزرگ پدری دانیال) رفتیم و ساعتی را آنجا ماندیم.

یکشنبه 20 دی ماه 1388 – از هفته قبل قرار بود که به مناسبت «جشن باسوادی آمادگی» و یادگیری تمامِ حروف الفبا، دانیال و یکی از دختران که پدر و مادرش استاد دانشگاه بودند، برای این رو زکیک بپزند و به آمادگی بیاورند. پدرجون با استفاده از مواد تازه ای که مادرجون خریده بود، دو کیک خوشمزه پخت؛ یکی که بزرگتر بود برای آمادگی و کیکِ کوچکتر برای خودمان! جای همه خواننده ها خال! کیک خیلی خوشمزه شده بود. آن طور که دانیال بعداً تعریف کرد، به همه گفته بود که کیک رو پدرجونم درست کرده و همه خوششان آمده بود.

چهارشنبه 23 دی ماه 1388 – حدود ساعت 23:30 و بعد از خوردنِ شام، دانیال با سینی و چاقو و چند پرتقال آبگیری شسته شده که مادرجون بهش داده بود، پیش پدرجون آمد. دانیال می دانست که من حتماً خواهم گفت که الان موقع خوبی برای خوردن آبمیوه نیست، آن هم بعد از شام و قبل از خواب؛ به همین خاطر با لبخند مرموزانه ای گفت: «حتماً الان می گی بذار صبح بخوریم...!» آن قدر از لحن شیرین دانیال دلِ پدرجون ضعف رفت که دانیال را بغل کرد و حسابی بوسید.

پنجشنبه 24 دی ماه 1388 – رژینا دختر کوچک خانم مهرابی (یکی از همکاران مادرجون) در خانه شان تنها بود. به خانه مان زنگ زد. مادرجون گوشی را به دانیال داد. دانیال و رژینا حدود 7-5 دقیقه با هم حرف زدند. قیافه دانیال تماشائی بود... خیلی راحت و ریلکس. نگاهش به گوشه ای بود و به آرامی صحبت می کرد. پدرجون هم از فرصت استفاده کرد و بر خلاف میل دانیال چند تا عکس ازش گرفت.

دانیال غرق در مکالمه تلفـنی

جمعه 25 دی ماه 1388 – پدرجون وقتی صبح از خواب بیدار شد، مادرجون لیوان آب پرتقال را به پدرجون داد و گفت: «دانیال این آب پرتقال رو برای تو گرفته...». لیوان را گرفتم و به طرف دانیال رفتم که هم تلویزیون تماشا می کرد و هم با وسایلش بازی می کرد. پدرجون از دانیال تشکر کرد و گفت: «خودت بخور فدات شم...» دانیال گفت: «خودت بخور، من خوردم». پدرجون قبل از خوردن، از این لیوان عکس گرفت؛ چون خاطره خوشی را برای پدرجون زنده می کند.

 دانیال با لیوان آب پرتـقالی که برای پدرجون گرفت

بعد از ظهر وقتی با دانیال مرحله دوازدهم .I.G.I را بازی می کردیم، دانیال به پدرجون اشاره کرد که از این نردبان بالا برو. در این مرحله، زن تبهکاری به نام EKK را باید تعقیب و پیدا کنیم و بکشیم. بمب را هم کار بگذاریم و منفجر کنیم. EKK وارد ساختمان خیلی بزرگ می شود که سربازان زیادی از او حفاظت میکنند. وقتی با «جونز» وارد مراحل آخرِ بازی می شویم، سیستم خنک کننده ژنراتور را از کار می اندازد تا ذوب شود و انفجار بزرگی رخ دهد تا جونز بمیرد. راهی که دانیال به پدرجون نشان داد، به اتاق فرمانی منتهی می شد که یک کامپیوتر در آن روشن بود. بعد از این که سه سرباز سیاه پوش و کلاه قرمز را کشتیم، با کامپیوتر سیستم خنک کننده را دوباره آنلاین کردیم. این راه را پدرجون چند بار آمده بود ولی دانیال امروز به پدرجون گفت که از این جا بالا برود و این مشکل رفع شد.

ساعت 21 شب پدرجون یک کیک دیگر درست کرد تا با چای به عنوان شام بخوریم. دانیال ماهی پلو خورد. مادرجون به پدرجون گفته بود که چای را دم بگذارد. پدرجون هم رفته بود و دیده بود که کتری رو گازی هنوز به جوش نیامده است. وقتی مادرجون به آشپزخانه رفت، دید که قوری خالی است. به دانیال چیزی گفت. دانیال هم به پدرجون گفت: «تو چقدر خِنگی!! قوری رو گذاشتی روی کتری اما توش چائی نریختی...!»

شب پر خاطره چهارشنبه 16 دی 1388 - دانیال کماندو - ماهیگیر - با کلاس (stylist)

دیروز پدرجون رفته بود دفتر مرکزی شرکت و با چند نفر از همکاران با مدیرعامل جلسه داشت. ساعت 21:40 دقیقه که پدرجون آمد، دانیال با کامپیوتر داشت نرم افزار « آرین » رو بازی می کرد. قسمتی از کارتون «تام و جری» رو دیدیم که یک بچه اردک شیطون رو پیش تام و جری فرستاده بودند و اعصاب براشون نگذاشته بود. آخرِ کار هم تـام نامه ای می نـویسه (البته به انگلیسی!) و با اون بـچه اردکِِ پُر رو می فرسته تا به خونه شون برگرده؛ اما بچه اردک دوباره میاد و توی آبِ حمام تام و جری شنا می کنه و...

دانیال از پدرجون خواست تا بگم که تام روی کاغذ چی نوشته...؟ دانیال برای پدرجون، اون قسمتی رو که «تام» دستخط رو می نویسه، استوپ (stop) کرد. پدرجون هم براش خواند.

تام نوشته بود:

 To William

From Tom and Jerry

که معنی اش کردم:

 برسد به دستِ «ویلیام»

از طرفِ «تام و جری»

آخر شب هم با وجودی که پدرجون و مادرجون خسته بودند، فیلمِ ترسناک و روانشناسانه «ناخوانده – Uninvited» رو دیدیم. دانیال هم داشت تا ساعتِ 12 شب مرحله اولِ بازی .I.G.I رو خودش به تنهائی بازی می کرد. از هفته پیش این اعتماد به نفس رو پیدا کرده که به تنهائی بازی کنه. هر چند این بازی به دلیل صحنه های اکشن و کشتنِ افراد با چاقو، تفنگ و نارنجک برای سنین کمتر از 10 سال مناسب نیست، اما پدرجون و مادرجون می دونند که دانیال به خوبی فرقِ کشتنِ مجازی افراد رو با حقیقی درک می کنه و روحیه بسیار لطیفی داره.

مادرجون برای دانیال یک قلاب ماهیگیری پلاستیکی زیبا با حیوانات دریائی مثل «اُختاپوت» یا «هشت پا»، «اسب دریائی» و «ماهی» خریده بود که سرِ قلاب و دهان این موجودات دریائی آهنربائی بودند. دانیال با ذوقِ خیلی زیاد تشتِ کوچک سفید پلاستیکی رو از کابینت زیر سینک ظرفشوئی بیرون آورد و توش آب ریخت. پدرجون رو از پای کامپیوتر بلند کرد تا ماهیگیریُ اش رو به پدرجون نشون بده!

آخرِ شب قبل از خوابیدن پدرجون به دانیال گفت: «سالِ بعد که کلاسِ اول رفتی، گوشی ام رو می دم بهت». اما دانیال خیلی ناراحت شد. به روی شکم روی رختخواب دراز کشید، سرش رو با دستای کوچکش پوشاند و گفت: «نمی خوام...» و بغض کرد!

چه قدر پسرمون رو متوقع بار آورده ایم! توقع داره که گوشی نو براش بخریم! تازه پدرجون دلش نمی آمد که گوشی اش رو به دانیال بده... ولی... از کجا معلوم؟! این طور که بوش میاد، انگار باید یه گوشی مثلِ Nokia N96 برای دانیال بخریم! مگه بَدِه؟ نه والله!

دانیال و اولین کتاب پزشکی

دانیال علاقه زیادی به خواندنِ کتاب داره. گذشته از کتابهای قصه و داستان به کتابهای علمیِ نوجوانان و بزرگسالان هم که عکس دار هستند، توجه می کنه.

 ساختمان سلول عصبی

پدرجون از نمایشگاه بین المللی کتاب تهران در اردیبهشت 1388 کتاب «دانشنامه مصور بدن انسان» از انتشارات «مدرسه» رو خرید. البته برای خودش! اما دانیال هم یکی از خواننده های این کتابه و پدرجون هر وقت که خواسته این کتاب رو بخوانه، سر و کله دانیال هم پیدا شده و می پرسه: «این چیه؟ اون چیه؟ چرا؟ این چی کار می کنه؟ و...» پدرجون هم مجبوره که براش توضیح بده که سلول عصبی از چه بخشهائی تشکیل شده، چشم چگونه تصاویر اطرافمون رو می بینه، غذا چه جوری در بدن هضم می شه و... البته این اجبار به اون مفهوم ناپسندش نیست و لذتی رو هم برای پدرجون به همراه داره.

 

پدرجون یک کتاب شیمی پیشرفته با جلد کالینگور سورمه ای به نام «شیمی مدرن» نوشته «متکالف» از انتشارات «امیرکبیر» داره. دانیال تا حالا بارها و بارها این کتاب رو برداشته و اون صفحه رنگی رو که درباره شناسائی عناصر با کمک شعله است، به پدرجون نشون داده! از پدرجون می پرسه: «چی آتیش رو زرد می کنه»؟ و پدرجون می گه: «سدیم» و به همین ترتیب...!

 

در روز یکشنبه 29 شهریور 1388 (عید فطر 1430 هجری قمری) دانیال سفره خمیر بازی و وسایل اون رو پهن کرد و شکل سلول عصبی و بخشهای مختلف اون، استخوانهای مچ و انگشتانِ دست، مغز و نخاع رو با خمیر درست کرد. آن قدر دقت دانیال در شکل دادن به جزئیات بالا بود که شگفتی پدرجون رو به همراه داشت. به شما پیشنهاد می کنم که بر روی عکس زیر کلیک کنید تا عکس در اندازه واقعی براتون نمایش داده بشه.

  خمیر بازی آناتومی دانیال

برای دیدن این عکس در اندازه واقعی، بر روی این نشانه کلیک کنید.

 

مطمئن باشید که پدرجون یا مادرجون در ایجاد این نقشها اصلاً به دانیال کمک نکردند و پدرجون فقط وسایل پلاستیکی (خمیر پهن کن و چاقوی کوچک) رو در سفره خمیر بازی جا داد تا عکس حرفه ای تر بشه.

 

آفرین دکتر دانیال...! به امید دیدن پیروزی های بیشترِ تو در زندگی، درس و کار.

 

اولین خرید واقعی دانیال - 22 مهر 1388

پسرک غرق در اسپاگتی

در روز چهارشنبه 22 مهر 1388، مادرجون ساعت 11:39 دقیقه به پدرجون پیامک (SMS) داد و نوشت که:

سلام دانیال امروز تنها رفت 2 ماکارانی خرید

بله... دانیال عزیزم واقعاً مرد شده بود و وقتی پنج سال و پنج ماه و هشت روزه شد، اولین خرید واقعی اش رو انجام داد. حسابی خوشحال شدم. فکر می کردم که مادرجون هم دانیال رو همراهی کرده و دانیال فقط رفته داخل مغازه، گفته که چی می خوام، پولش رو داده و بیرون آمده...

وقتی پدرجون در رستوران شرکت نهار می خورد، دانیال از تلفن منزل به موبایل پدرجون زنگ زد. پدرجون هم به دانیال آفرین گفت و حرفهای تشویق آمیز زد. پدرجون گفت: «تو دیگه بزرگ شدی. از سال بعد که مدرسه رفتی، هر روز بهت پول می دیم که توی مدرسه هر چی خواستی بخری یا وقتی مدرسه ات تعطیل شد، توی راه که به خونه بر می گردی، از مغازه ها برای خودت خوراکی بخری. ساعت پنج و نیم حاضر باش که وقتی پدرجون اومد، کیفم رو بذارم خونه و با هم بریم خونه عزیز (مادربزرگ پدری دانیال). هر وقت بیرون رفتیم، برات جایزه می خریم».

پدرجون وقتی ساعت پنج و نیم به منزل رسید، دانیال براش تعریف کرد که چه طوری رفت ماکارونی خرید. گفت: «من تنهائی رفتم... تنها ! اول از خونه در اومدم بیرون، این ور رو نگاه کردم اون ور رو نگاه کردم. یه ماشین از دور میومد... صبر کردم رد بشه. وقتی رد شد، زود دویدم اون طرف خیابون... رفتم مغازه گفتم دو تا ماکارانی بده، پولشم دادم. ماکارانی رو گرفتم. بقیه پول رو هم گرفتم. اومدم خونه...» و چه با آب و تابی هم حرف می زد!

مادرجون می گفت: «وقتی رفت خرید و برگشت، این قدر خوشحال بود... حسابی ذوق کرده بود».

همان شب با ماکارانی خریده شده توسط دانیال شام خوردیم. از این که پسر کوچکمان نقش اصلی را در تهیه این غذا داشت، احساس غرور می کردیم.

هنوز هم خوشحالم. چند بار گفته و نوشته ام که این موفقیتهای کوچک رو باید ارج گزاری کرد؛ چرا که همین کارهای به ظاهر کوچک هست که انسانهای کوچک رو به انسانهای بزرگ تبدیل می کنه.

 اسپاگتی

ماجراهای سیزدهم و چهاردهم مهر ماه 1388

ماجرای دعوا کردن خانم مربی آمادگی

دوشنبه 13 مهر ماه 1388 حدود ساعت 13:30 بعد از ظهر وقتی مادرجون برای آوردن دانیال به مهد کودک عاطفه رفت، خانم معلم آمادگی دانیال، مادرجون رو صدا کرد و به کناری کشید. گفت: «دانیال همش توی کلاس حرف میزنه و بدونِ اجازه این طرف و اون طرف می ره... من هم مجبور شدم دعواش کنم و بگم که اگه یه بار دیگه شلوغ کنی، می فرستمت کلاسی دیگه که دانیال گریه کرد. اما دلم طاقت نیاورد...». مادرجون هم گفته بود: «والله چی بگم...؟ دانیال توی خونه تنهاست؛ هم بازی نداره. وقتی هم که به آمادگی میاد، با بچه ها حرف می زنه و سرگرم میشه. شما ببخشید...».

بعد از ظهر وقتی پدرجون از سر کار برگشت، متوجه شد که دانیال خیلی آروم و کم حرف شده! پدرجون به مادرجون گفت: «دانیال امروز چشه؟» و مادرجون هم ماجرایی امروز رو برای پدرجون تعریف کرد. پدرجون و مادرجون با هم قرار گذاشتند که دعوای امروز مربی اش رو به روی دانیال نیارند.

شب، پدرجون به دانیال گفت: «پدرجون وقتی مدرسه می رفت، خجالتی بود. اصلاً با کسی توی کلاس حرف نمی زد. هر وقت هم می خواست تکون بخوره یا بره دستشوئی، از معلمش اجازه می گرفت. به خاطر مؤدب بودن پدرجونه که معلمها ازش راضی بودن و اون تونسته مهندس بشه. تو هم هر وقت رفتی کلاس این ور و اون ور نرو باشه؟ اگه هم هر وقت دستشوئی داشتی، از معلم تون اجازه بگیر... خجالت هم نکش باشه؟!»

دانیال که با گفتنِ «باشه» پدرجون سرش رو به طرفی خم می کرد (یعنی قبول دارم)، اینجا گفت: «خانم معلم مون اجازه نم ده برم دستشوئی...!». پدرجون پرسید: «خب حق داره دیگه...! شما برای چی زنگ تفریح دارید؟ توی زنگ تفریح باید برید دستشوئی! نمی شه که فقط با هم حرف بزنید و بازی کنید باید دستشوئی هم برید».

***

پول رو به من بدید تا بدم به خانم مدیرمون!

سه شنبه 14 مهر ماه 1388 ساعت شش و نیم صبح، مادرجون پس از این که لباسهای دانیال رو پوشاند، خداحافظی کرد تا بره. تک و توک اشکهای دانیال سرازیر شدند. شاید از برخورد دیروز خانم مربی (خانم خطیبی) هنوز ناراحت بود و فکر می کرد که امروز هم قراره دعواش کنند!

پدرجون تصمیم گرفت که فکر دانیال رو منحرف کنه تا گریه نکنه. برای همین، کنار دانیال نشست و از دانیال پرسید: «میخوای بهت پول بدم ببری آمادگی؟» دانیال یه کم مثل آدم بزرگها فکر کرد و گفت: «باشه... بده!»

پدرجون نگاهی به کیف پولش کرد. اسکناس کمتر از هزار تومانی نداشت. پدرجون از کشوی خودش یه اسکناس پنجاه تومانی درآورد و به دانیال داد. دانیال خیلی خوشش آمد که مثل آدم بزرگها پول داره، اون هم از نوع اسکناسش!!

پدر جون رفت تا جلوی آینه مو هاش رو شانه کنه که دانیال آمد و گفت: «خانم مدیر مون توی کاغذ می نویسه که پول بیارید مهد کودک. هر وقت نوشت، به من پول بده تا من بدم بهش!»

پدرجون از لحن مردانه دانیال خیلی خوشش آمد. گفت: «خانم مدیرتون از ما پول نخواسته بود، پدرجون همین طوری به تو پول داد تا پهلوی خودت داشته باشی. گمش نکنی ها...!» دانیال هم «باشه»ای گفت و رفت و روی مبل نشست.

 

دانیال و پرسشهای 18 + سال

سومین نبرد رستم

تصویر مینیاتور از سومین نبرد رستم

 

سه شنبه 24 شهریور 1388 دانیال از پدرجون پرسید: « مامانا چی جوری حامله می شن؟».

پدرجون مونده بود چی جوابی بده! آخه یه پسر پنج سال و چهار ماه و این سؤالها؟!

پدرجون جواب داد: « لک لکها از آسمون بچه ها رو با پارچه سفید می اندازن توی بغل مادرهاشون...!» چی بگم آخه؟!

دانیال فهمید که پدرجون داره جواب بچه گانه می ده، برای همین خنده قشنگی کرد. دوباره پرسید: «بچه ها چی جوری به دنیا میان؟»

این دفعه مادرجون جواب داد؛ گفت: «از  ناف...!». پدرجون هم قصه معروف شاهنامه رو که برای به دنیا آوردنِ رستم پهلوی رودابه رو برش دادند، برای دانیال تعریف کرد.

آخرش من نفهمیدم چرا دانیال به پرسشهای 18+ سال فکر می کنه؟! مگه از همین حالا می خواد پزشک بشه؟!

 


برای خواندن مطلبی درباره شکافتن پهلوی "رودابه" بر این نشانه کلیک کنید.

اولین روزی که دانیال با سرویس به آمادگی رفت

شنبه چهارم مهر ماه 1388 اولين روزي بود که دانيال با سرويس به آمادگي مي رفت. خانم راننده اي که قراره دانیال رو شنبه تا چهارشنبه به آمادگی ببره، پراید سبز تاکسی بیسیم با لباسِ فرم داره و صبحها ساعت 6:45 دقیقه دانیال رو سوار می کنه. خانم راننده گفته بود که اگه این وقتِ روز بیائید جلویِ در بهتره و گرنه هر وقت تک زنگ زدم یعنی این که پائین منـتظر شماهام.

تاکسی بی سیم

پیش از رفتنِ مادرجون در ساعت 6:30 دقیقه، دانیال خیلی نگران زنگِ تلفن بود. حتی قبل از این که مادرجون بره، ازش پرسید: « تک زنگ چطوریه؟» که مادرجون با موبایلش به تلفنِ منزل تک زنگ زد و زود قطع کرد و گفت: «شنیدی؟! تک زنگ یعنی این...!». لبخندِ رضایتِ دانیال یعنی این که خوب متوجه شده.

با دانیال داشتیم کارتون صبحگاهی شبکه یک رو تماشا می کردیم که تلفن منزل زنگ زد. هنوز به طورِ کامل حاضر نشده بودیم. به همین خاطر دانیال با وحشت به پدرجون گفت: «زنگ زدند...!» و رفت گوشی رو برداشت. همون خانم راننده بود. آدرس رو از دانیال پرسید و دانیال رو به من کرد و پرسید: «آدرسِ خونه مون کجاست؟!» گوشی رو از دستِ دانیال گرفتم و آدرس رو به راننده گفتم. ظاهراً آدرسی رو که به او داده بودیم، گم کرده بود.

وقتی دانیال رو سوارِ پراید می کردم، کیسه لوازم التحریر و وسایلِ مصرفیِ دانیال رو هم به خانم راننده سپردم. راننده هم از پدرجون پرسید: «ساعتِ چند برش گردونم؟» که گفتم: «مادرش میاره خونه...».

***

شب، « خـاله فـاطمه» به خونه مـون زنگ زده بود. دانیال گوشی رو از مادرجون گرفت و بـا آب و تاب گفت: «تـنهائی با سرویس می رم آمادگی... پدرجون و مادرجون هم اصلاً با من نمیان!» و از این جور حرفها. بعد اضافه کرد که: « می بینی من چی می کشم...؟!» 

دانیال، طرفدار جدی .Man U و «فان نیستلروی»

 هیجان دانیال هنگام بازی کامپیوتری

دانیال وقتی یک بازی اکشن رو انجام می ده، مثلِ این صحنه در عمقِ ماجرا فرو می ره!

دانیال هر چه قدر که سنش بالاتر می ره، علاقه اش به چیزهائی که پدرجون دوست داره بیشتر می شه. قبلاً بازی FiFa 2002 رو اصلاً نگاه نمی کرد؛ اما الان بیشتر وقتها خودش به پدرجون می گه که این بازی رو بیار تا بازی کنیم.

روز جمعه سوم مهر 1388 ساعت یازده و نیم صبح بازی می کردیم. خب، دانیال و پدرجون چون رنگ خون شون قرمزه، پس طرفدار «منچستر یونایتد» یا همون Man U. دوست داشتنی خودمون هستند. دانیال انگشت نازنینش رو روی کلید Print Screen گذاشته بود تا از صحنه های حساس و گلهای بازی عکس بگیره، شاید توی وبلاگش گذاشتیم. از بین عکسهای زیبائی که دانیال جون گرفت، این دو تا عکس رو بهتر از بقیه دیدیم.

 پل اسکولز

گل از راه دور «پل اسکولز» درونِ دروازه «دیوید سیمن» آروم می گیره! «ورون» در پشت سر «اسکولز» و «روی کین» و «فان نیستلروی» در سمت چپ تصویر مشاهده می شوند.

عکس نخست، صحنه گل «پل اسکولز» Scholes به آرسنال رو نشون می ده که با یک شوت از راه دور به ثمر رسیده است. این بازی رو Man U. با دو گل «ورون» Veron و یک گل «پل اسکولز» و سر مربی گری عالی پدرجون 0-3 برد!

 گل با ضربه سر فان نیستلروی به آرسنال

ضربه سر «فان نیستلروی» پس از دفع ناقص توپ توسط «دیوید سیمن» با زیبائی هر چه تمام تر وارد دروازه آرسنال می شه!

 در عکس دوم «فان نیستلروی» Van Nistelrooy شوتی رو روانه دروازه آرسنال کرد که «دیوید سیمن» توپ رو ناقص دفع کرد و به هوا فرستاد. «فان نیستلروی» خودش رو به دروازه نزدیک کرد و با ضربه سرِ عالی توپ رو گل کرد. این بازی رو هم Man U. با حساب 0-2 و گلهای «فان نیستلروی» و «پل اسکولز» و صد البته سرمربی گری خوبِ پدرجون که به جای «سر الکس فرگوسن» روی نیمکت (ببخشید، روی صندلی کامپیوتر) نشسته بود، برد!

دانیال یکی از طرفداران جدی «فان نیستلروی» هلندی هست که قبلاً در منچستر یونایتد بازی می کرد. این هم عکسی از این مهاجم خوب «منچستر یونایتد» و تیم ملی هلند، تقدیم به دانیال عزیز و صد البته همه دوستداران Man U. که به درستی شیاطین سرخ قاره اروپا لقب گرفته اند.

Ruud Van Nistelrooy 

«وان نیستلروی» مهاجم سابقِ «منچستر یونایتد» و تیم ملی «هلند».

دانیال طرفدار جدی ایشان است!

قایم باشک بازی خاطره انگیز

سه شنبه سوم شهریور 1388 حدود ساعت 22 دانیال به پدرجون و مادرجون پیشنهاد داد که « قایم باشک» بازی کنیم! ابتدا مادرجون رفت چشم گذاشت. من و دانیال رفتیم پشت در اتاق خواب قایم شدیم. مادرجون آمد داخل اتاق خواب که لامپش خاموش بود. عمداً کمی طول داد تا بازی شیرین تر بشه. من بی حرکت ایستاده بودم اما دانیال از ذوق و ترس مثل بید می لرزید!

بعد از این که مادرجون ما رو پیدا کرد، نوبت دانیال شد تا چشم بگذاره. پدرجون و مادرجون با هم رفتند پشت چوب لباسی؛ طوری که اصلاً دیده نمی شدیم. دانیال همه جا رو گشت. وقتی ما رو پیدا نکرد، از ترس شروع به گریه کرد. مادرجون دوید و دانیال رو بغل کرد. دانیال حسابی به مادرجون چسبیده بود انگار که نمی خواست دیگه ازش جدا بشه. پدرجون به دانیال گفت: « دانیال! تو نباید بترسی... ما هیچ وقت تو رو تنها نمی گذاریم...».

دانیال نشسته بر روی مبل

تاریخ عکس: جمعه اول خرداد ۱۳۸۸

بعد از این که دانیال آروم شد، نوبت به پدرجون رسید تا دنبالِ دانیال و مادرجون بگرده. اون دو تا از راه آشپزخانه رفتند بالکن. پدرجون هم کمی این طرف و اون طرف می رفت و با صدای نسبتاً ترسناکی داد می زد: «الان میام می گیرم تون...! کجا رفتید؟». نگاهم به دربِ بالکن افتاد که نیمه باز بود. شیطنت در پدرجون گل کرد و رفت و دربِ بالکن رو از داخلِ آشپزخانه بست! دانیال را می دیدم که از پشتِ در به شیشه بالکن می کوبـید و گریه می کرد. پدرجون در رو زود باز کرد. دانیال به سمتِ پدرجون حمله ور شد و با مشت پدرجون رو زد!

پدرجون و مادرجون داشتند از خنده روده بر می شدند. پدرجون به دانیال گفت: «مگه من نگفتم که تو نباید از چیزی بترسی؟ پس چرا بازم ترسیدی؟ مگه مادرجون پیشت نبود؟ تو تا وقتی که مادرجون یا پدرجون پیش تو هستند، نباید از چیزی بترسی...»

به هر حال، اون شب دانیال دو بار به صورتِ وحشتـناک ترسید. فکر نمی کنیم که دفعه بعدی وجود داشته باشه و دانیال «خودش» پیشنهادِ قایم باشک بازی کردن بده.

شما چه طور فکر می کنید؟!

 

دانیال و پرسشهای اقتصادی! - دوم شهریور 1388

دانیال داره روز به روز بزرگتر می شه. کنجکاوی دانیال رو در کودک دیگری ندیده ام. علاقه داره تا هر سئوالی که براش پیش میاد، بپرسه و تا نـفهمیده، از پرسیدن و خسته کردن مخاطب دست بر نمی داره! البته این برای پدرجون و مادرجون باید باعث افتخار باشه؛ اما خب، خستگی روزانه گاهی باعث بی حوصلگی ما می شه.

پدرجون دیروز (دوشنبه دوم شهریور 1388 و روز سوم ماه رمضان 1430) وقتی از شرکت برگشت، از ساعت پنج و نیم عصر تا ساعت هشت که وقت افطار بود، خوابید. پدرجون همیشه وقتی خواب کافی داشته باشه، حوصله بیشتری هم برای بازی و صحبت با دانیال داره. دانیال هم سه ساعت خوابیده بود و تا نیمه شب با ما بیدار بود و فیلم و تلویزیون تماشا می کرد. موقع تماشای اخبار صحبت به سرمایه گذاری، بانک و وام رسید. از پدرجون پرسید: « مردم برای چی بانک میرن؟»

دانیال در پارک الغدیر

تاریخ عکس: جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۸۸ - بازیگاه پارک الغدیر

گفتم: « برای این که می خوان پولـهاشون رو جای خوبی بذارن که گم نشه یا دزد نبره. وقتی هم که فیش برق و آب و گاز و تلفن میاد، میرن بانک تا پولش رو بدن».

گفت: « سرمایه گذاری یعنی چی؟»

از لحن شیرین دانیال خنده ام گرفته بود. گونه اش رو بوسیدم و گفتم: « سرمایه گذاری یعنی این که پولتو بذاری بانک. اون وقت بانک میاد با پول تو کار می کنه و پول تو بیشتر می شه. اما بعضی ها هم هستند که میرن مغازه می خرن تا کار کنن و پولشون زیادتر بشه. بعضی ها هم میرن خونه و زمین می خرن. قیمت خونه و زمین هر روز میره بالا. پس پول این آدما هم بیشتر می شه...».

احساس می کردم که دانیال ذهن باز و خوبی برای فهمیدن مسائل اقـتصادی داره. توی همین موقع، مادرجون گفت که رفته بود مبلغی رو از سپرده پدرجون برداشت کنه که کارمند بانک گفت: «با توجه به این که مدتی پولتون توی بانک بوده، شما می توانید تا مبلغ ... (فلان) وام بگیرید». مادرجون هم گفته بود که ما وام نمی خواهیم و کارمند با تعجب بهش گفته بود: « این همه آدم هر روز میان بانک که یک چهارم شما وام بگیرن، شما می گید نمی خواهیم؟!». مادرجون هم نظر پدرجون رو پرسیده بود. پدرجون هم گفته بود که فعلاً وام لازم نداریم.

توی این صحبت ها بودیم که دانیال از پدرجون پرسید: « وام یعنی چی؟». پدرجون هم گفت: « وام پولی هست که آدم از بانک یا مردم می گیره تا کارش رو انجام بده. مثلاً خونه، ماشین یا هر چی دوست داشت بخره. اما باید بعداً پول رو پس بده، یه کمی هم بیشتر بده».

یه کمی رو چه عرض کنم؟!

 

دانیال و هواپیمای ضد تانک A-10

سه شنبه 27 مرداد 1388 آخرین روزی بود که ما می تونستیم در فصل تابستان از استخر الهیه که با شرکت پدرجون قرارداد داشت، استفاده کنیم. کیف اسپرت قرمز رو بستیم و رفتیم استخر. پدرجون جلیقه زرد رنگ دانیال رو باد کرد و وارد آب شدیم. با دانیال مسابقه می دادیم که هر کی زودتر برسه به دیواره یا نردبان لب استخر برنده است! خب، پدرجون مجبور بود که ببازه! برای همین هم یکی دو بار دانیال رو هل داد تا زودتر برسه! دانیال گفت: «بذار خودم بیام... هلم نده!» و پدرجون هم می گفت که «من نبودم، هیولای دریائی بود...!».

A-10 و دانیال

اون روز دانیال خیلی توی آب صفا کرد. زودتر از آب درآمدیم بیرون و راهی خانه شدیم چون پدرجون باید لباسهای دانیال رو هم تـنش می کرد. چون تموم حواس پدرجون پیش دانیال بود، نتونست زیاد شنا کنه. بنابراین، خیلی خسته نبود. رفتیم پای کامپیوتر تا بازی I.G.I یا Fighter Pilot رو بازی کنیم که دانیال گفت که فیلمهای هواپیمای A-10 رو براش بیارم.

A-10

از سایت یوتیوب (Youtube) و تا وقتی که فیـلتـر نبود، در مورد موشک ها، هواپیماها، تفنگ ها، شکسته شدن دیوار صوتی و چیزهای دیگه ای که مورد علاقه دانیال بود، فیلم دانلود کرده بودم. نرم افزار چند رسانه ای «FLV Player» رو هم برای پخش این فیلمها دانلود و روی کامپیوتر خونه مون نصب کرده بودم.

فیلمهای مربوط به هواپیمای ضد تانک آمریکائی A-10 Thunderbolt (آذرخش) را که دیدیم، دانیال به پدرجون گفت که با یونولیت براش A-10 بسازم.

A-10

پدرجون هم وسایلش رو برداشت و شروع کرد به ساختن این هواپیمای «شکارچی تانک». با تیغ و مقوا این هواپیما ساخته شد و نسبتاً هم کار زیادی برد. عکسهائی از این هواپیما و مدل ساخته شده با یونولیت در ابعاد 9 در 6 سانیمتر رو می تونید در این جا ببـینید. خوشحالی دانیال هم که گفتن نداره!

خوشحالی دانیال

وقتی آدما عاشق بشن...!

سه شنبه 20 مرداد 1388 وقتی پدرجون از ماموریت برگشت، دید که مادرجون زحمت کشیده و ده کیلوگرم لوبیا سبز به قیمت کیلوئی 600 تومان خریده و پاک کرده بود. قیمت رو می نویسم که دانیال چند سال بعد بتونه مقایسه کنه!

از صبح تا عصر که پدرجون آمد، مادرجون کارش شده بود لوبیا پاک کردن و انجام کارهای دیگرِ منزل. مادرجون برام تعریف کرد که هنگامِ پاک کردنِ لوبیا سبز، دانیال ازش پرسیده بود: «آدما وقتی عاشق بشن، هم دیگه رو بغل می کنن می بوسن؟» مادرجون هم تعجب کرد و گفت: «من نمی دونم...!» که دانیال با عصبانیت گفت: «خاک تو سرت!... تو نمی دونی؟!»

پدرجون به مادرجون گفت: « خب، راستش رو می گفتی... چه عیبی داشت...؟»

من فکر می کنم که در این دور و زمانه آدم نباید انـتظار داشته باشه که یک پسر پنج ساله این چیزها رو ندونه. نظر شما چیه؟!

 دانیال و ساچمه های ژلی

تاریخ عکس: دوشنبه 26 اسفند 1387 - دانیال با ظرف ساچمه های ژلی بازی می کند.

اون شب پدرجون برای پخت لوبیاها به مادرجون کمک کرد. بعد از نیمه شب هم شبکه تهران فیلم سینمائی «شیدا» ساخته «کمال تبریزی» رو نشون داد که پدرجون با وجودی که خیلی خسته بود، تا آخر تماشا کرد.

دانـیـال در چاه شیران

دانیال و شیران

این داستان رو پدرجون در محل کارش خواند و چون در مورد دانیال عزیز بود، در وبلاگ «پسری به نام دانیال» آورد. حالا شما و این هم داستان «دانیال در چاه شیران» که امیدوارم خوش تون بیاد.

یکی از خوانندگان هموطن مسیحی یادآوری کردند که این روایت فاقد سند محکم تاریخی است. ضمن تشکر از ایشان و همان گونه که در بخش نظرها پاسخ داده شد به دلیل پر رنگ بودن جنبه ی تمثیلی و آموزشی در این جا ارایه می شود. ضمنا تاکید می شود که این نوشته برای نخستین بار در این وبلاگ منتشر نمی گردد. 


داریوش پادشاه تصمیم گرفت که یکصد و بیست استاندار در سراسر امپراتوری خود منصوب نماید. سه وزیر هم به سرپرستی آنها منصوب کرد که تمام فرمانداران حسابهای خود را به ایشان پس بدهند تا هیچ ضرری به پادشاه نرسد که یکی از آنها دانیال بود.

دانیال از وزرا و فرمانداران دیگر بالاتر شده بود. زیرا دارای هوش و ذکاوت بیشتری بود. پادشاه در نظر داشت تا دانیال را مسؤل تمام امپراتوری خود بگرداند.

اما وزیران و فرمانداران دنبال بهانه­ای می­گشتند تا در اداره امر مملکتی از دانیال شکایت کنند. ولی نتوانستند. چون دانیال کاملاً امین و درستکار بود و هرگز خطایی از او سر نمی­زد. پس به یکدیگر گفتند ما نمی­توانیم هیچ علتی و بهانه­ای بر ضد او پیدا کنیم مگر اینکه درباره قوانین مذهبی و خدای او بهانه­ای از او بدست بیاوریم.

پس پیش پادشاه رفته و پس از تمجید و تکریم از پادشاه خواستند تا فرمانی صادر کند. فرمان این گونه بود که تا مدت سی روز هر کس از خدا یا انسانی جز داریوش پادشاه حاجتی درخواست بنماید در چاه شیران افکنده شود.

در آن زمان اگر پادشاه حکمی را با امضای خود مهر می­کرد طبق قوانین مادها و پارسیان این حکم باطل شدنی نبود.

وقتی دانیال متوجه شد که این فرمان صادر شده به خانه خود رفت و در بالاخانه خود پنجره­ای را که رو به اورشلیم بود، باز کرد و مانند گذشته، روزی سه مرتبه زانو زده و خدای خود را عبادت و پرستش می­نمود.

وقتی دشمنان او را دیدن همگی به حضور پادشاه رفتند و گفتند: پادشاه آیا شما فرمان ندادید که هر کس تا سی روز به غیر از تو از خدا یا انسانی حاجتی بخواهد در چاه شیران انداخته شود؟

پادشاه پاسخ داد: بلی درست است و این فرمان طبق  قانون مادها و پارسیان تغییر نمی­پذیرد.

سپس آنها از دانیال به پادشاه شکایت نموده او را معرفی کردند که این گونه روزی سه بار از خدای خود مسئلت می­کند.

پادشاه با شنیدن اسم دانیال از نقشه آنها با خبر شد و پریشان گشت و برای رهایی دانیال فکر می­کرد.  بعد، دشمان دانیال دوباره به پادشاه گفتند: می­دانید که این فرمان غیر قابل تغییر است.

بنابراین پادشاه دستور داد دانیال را گرفته و در چاه شیران انداختند.

پادشاه به دانیال گفت: ای دانیال! امیدوارم خدایی که تو پیوسته او را پرستش می­کنی تو را نجات دهد.

سپس سنگی آورده بر دهانه چاه گذاشتند و پادشاه آن را با مهر خود و مهر وزرای خود مهر  کرد تا  فرمان درباره دانیال تغییر نکند.

پادشاه به کاخ خود برگشت و تا صبح روزه گرفت و اجازه نداد که وسایل عیش و عشرت برای او بیاورند و تا صبح نتوانست بخوابد.

صبح زود پادشاه بلند شد و با عجله بر سر چاه شیران رفت. وقتی به سر چاه رسید، با صدای گرفته­ای دانیال را صدا زد و گفت:

ای دانیال!!!

بنده خدای زنده!!!

آیا خدایی که پیوسته او را پرستش می­کنی توانسته است تو را نجات بدهد؟

دانیال جواب داد: پادشاه پاینده باد! خدا فرشته خود را فرستاد و او دهان شیران را بسته تا به من صدمه­ای نرسانند. زیرا که من در پیشگاه او گناهی نکرده­ام و در حضور تو خطایی مرتکب نشده­ام.

پادشاه بسیار خوشحال شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون بیاورند. دانیال را از چاه بیرون کشیدند و دیدند که به او صدمه­ای نرسیده است زیرا که بر خدا توکل کرده بود.

شجاعت، اعتماد و توکل دانیال به خدا باعث شد تا از این آزمایش سربلند بیرون بیاید. در سخت­ترین شرایط. دانیال در یک قدمی مرگ، در کنار شیرهای گرسنه، اعتماد به خداوند را فراموش نکرد. دانیال نه زیر هدفش زد و نه اعتقادش را زیر پا گذاشت و خداوند او را بلند کرد. دوستان عزیزم، ما هم باید در سخت­ترین شرایط زندگی مان یاد خدا و توکل بر او را فراموش نکنیم. چون کلام خداوند می­گوید: متوکلین به او هرگز خجل نخواهند شد.

موفق و پیروز باشید و در حضور خدا مثل دانیال سربلند.

چرا آدمها روح دارند ؟!

پدرجون و دانیال سه ساعت در بعد از ظهر جمعه ۵ تیر ماه ۱۳۸۸ استراحت کردند. خب، اولین نتیجه این کار این میشه که شب باید دیر وقت بخوابیم. اتفاقا همین طور هم شد. با مادرجون سه نفری به پارک الغدیر رفتیم. ابتدا دانیال سوار سرسره بزرگ پارک شد، سرسره کوچک را هم به خاطر دوستان کوچکتر از خودش بازی کرد و گفت که به داخل بازیگاه برویم. رفتیم و سه بلیت گرفتیم.  

دانیال روی مبل کنار بوفه

دانیال در « قصر بادی » بازی و در « استخر توپ » شنا کرد ! حسابی عرق ریز شده بود. از بطری آب یخی که آورده بودیم، می خورد و دوباره به بازی بر می گشت. آخر سر با پدرجون سوار « ماشین برقی» زرد رنگی شدیم. سرعت ماشین ما از همه بیشتر بود و رانندگی پدرجون هم خیلی بهتر از بقیه! همه را دور میزدیم و بدون این که تصادف کنیم از میان ماشین برقی های دیگر می گذشتیم. دو بار با ماشینی که دو دختر سوارش بودند تصادف شدیدی کردیم و صدای خنده دانیال بود که به هوا می رفت !

ساعت یک و نیم بامداد با ماشین به خانه بازگشتیم. مادرجون شام را گرم کرد. دانیال مشغول خوردن قورمه سبزی شد که خیلی دوست داشت و مادرجون برای پدرجون با سه تا تخم مرغ خاگینه درست کرد.

دانیال هنگام غذا خوردن از مادرجون پرسید: « چرا آدما روح دارن ؟! »

تاریخ عکس: ۲۶ خرداد ۱۳۸۶

پدرجون در اتاق دیگری بود. مادرجون پیش پدرجون آمد و گفت: « دانیال میگه چرا آدما روح دارن؟ چی بگم بهش ؟»

گفتم: « بگو بدن آدم مثل ماشینه. ماشین اگه بنزین نداشته باشه نمی تونه راه بره. روح هم برای بدن آدم مثل بنزین می مونه ». مادرجون با صدای بلند برای دانیال گفت و دانیال سرش را تکان داد... یعنی که فهمیدم !

موقع خواب هم کمی درباره روح، جن و این که آزار این ها به ما نمی رسه و همین طور فرق جن و روح تا جائی که خودم می دانستم و باعث ترس بچه نمی شد، توضیح دادم. خودم در دوران کودکی پرسشهای زیادی در این باره داشتم و جوابی را که مرا راضی کند، دریافت نمی کردم.

دانیال دست کم در این جور موارد این شانس رو داره که بیشتر از آن حدی که بخواد در این باره پاسخ دریافت میکنه.


اگر بر روی نام غذاهای نوشته شده در این پست کلیک کنید، می توانید با این غذاها بیشتر آشنا شوید.

دنباله های زیـبای دانیال

تاریخ عکس: جمعه 18 بهمن 1387 – دانیال در حال درست کردن دنباله بادبادک

 

دانیال در مهد کودک « عاطفه » یاد گرفته که از کاغذهای رنگی دنباله بادبادک بسازه. اول با قیچی از کاغذ نوارهای باریکی رو می بره و بعد دو سر اونها رو با نوارچسب به هم وصل میکنه.

روزهای اولی که درست کردن این کاردستی رو یاد گرفته بود، ول کن نبود و با هر کاغذی که به دستش می رسید، دنباله بادبادک میساخت. خب، ما هم از این علاقه اش استقبال میکردیم و وسایل ساخت اون رو در اختیارش میگذاشتیم. از طرف دیگه، دنباله های قشنگی رو که میساخت، دور لامپ اتاق خواب یا روی دیوارهای اتاق می چسباندیم تا تشویق بشه.

دانیال اون قدر دنباله درست کرد تا دیگه کم کم خسته شد؛ ولی هنوز هم پیش میاد که گاهی هوس درست کردن دنباله میکنه؛ مخصوصاً وقتی که قیچی و کاغذ رو با هم ببینه. توی این جور مواقع سراغ کشوی میز توالت میره و نوار چسب رو از توی اون بیرون میاره و شروع میکنه به ساخت دنباله.

  

یکی از نمونه های دنباله بادبادک که دانیال خودش درست کرد.

ترس دانیال از « شب پره » بزرگ

تاریخ عکس: ۲۶ خرداد ۱۳۸۶

دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 6:30 صبح پدرجون داشت آماده میشد که بره سر کار. دانیال که نیمه خواب بود بیدار شد و اتو کردن لباسها و شانه کردن موهام رو نگاه کرد. یک دفعه انگار که از چیزی ترسیده باشه از تخت پائین آمد و کنار پدرجون نشست.

شب پره خرنوب

شب پره خرنوب. برای مطالعه بیشتر در مورد این حشره بر اینجا کلیک نمائید.

از دانیال پرسیدم: « چی شده؟». ابتدا حرفی نزد. کمی بعد، با انگشت به پرده اتاق خواب اشاره کرد و گفت: « زنبور...!». نگاهم به پرده اتاق چرخید. شب پره نسبتاً بزرگی رو به اندازه ۴-۳ سانتیمتر دیدم که بین پنجره و پرده گیر افتاده (مثل همین شب پره ای که عکسش رو در بالا می بینید). روی تخت رفتم و شب پره رو با دستانم گرفتم. به طرف بالکن رفتم و شب پره رو به داخل حیاط پرت کردم.

وقتی به اتاق خواب برگشتم، لبخند رضایت و آرامش رو روی لبهای دانیال دیدم. به روی تخت رفت و زود خوابید.

اینا خواب شون نمیاد...؟

یکشنبه شب سوم خرداد ۱۳۸۸ حدود ساعت ۲۳:۳۰ پدرجون و دانیال مشغول تماشای مسابقه تلویزیونی « ۱۰۱» بودند. دانیال رو به تلویزیون کرد و از پدرجون پرسید: « اینا خوابشون نمیاد؟».

من مشغول فکر کردن به جواب یکی از سئوالات مسابقه بودم که سئوال شیرین دانیال توجه من رو جلب کرد. احساس کردم که از سرحالی مجری (ناصر ممدوح) و شرکت کنندگان و همچنین پر جنب و جوش بودن این برنامه آن هم در ساعتهای آخر شب تعجب کرده بود که این پرسش رو از پدرجون کرد. به دانیال گفتم که : «این برنامه رو قبلا توی روز با دوربین فیلمبرداری ضبط کرده اند و الان نشون میدن. شاید حالا بعضی از این آدما خوابیده باشن...».

به هر حال، همیشه برای من این سئوالهای شیرین دانیال (که این یکی از پیش پا افتاده ترین آنها بود) همیشه پر جذبه بودند و سعی کرده ام که با دقت به آنها جواب دهم.

شما دزد هستید...!

تاریخ عکس: یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۷

دیروز مادرجون با ماشینش رفته بود بیرون تا خرید کنه. پدرجون داشت نماز میخواند که زنگ در کوچه رو زدند. دانیال گوشی آیفون رو برداشت و گفت: « کیه...؟ ». اما احساس کردم که در رو باز نکرد.

نمازم که تمام شد، از دانیال پرسیدم: « کی بود...؟». دانیال جواب داد: « دزد بود !». با تعجب پرسیدم: «دزد ؟!». جواب داد: «خانم حسینی بود، گفت در رو باز کن. اما من بهش گفتم شما دزد هستید و در رو باز نکردم».

خانم حسینی همسایه پائینی ماست. ظاهراْ یک راننده آژانس یک بسته پستی رو اشتباهاْ به در آپارتمان میاره و زنگ در همسایه رو میزنه و باقی ماجرا...

خوابهای پیش از رفتن به مهد کودک

 

 سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷

 مادرجون باید چهار روز در هفته رو می رفت به دبیرستانی که در اون تدریس میکرد. چون راهش کمی دور بود، ساعت شش و نیم صبح راه می افتاد. پدرجون هم تقریباً همون ساعت باید به شرکت میرفت.

این بود که مادرجون، دانیال رو خوابیده و نخوابیده حاضر میکرد و با آژانس یا ماشین خودش به مهد کودک «عاطفه» می بُرد. پدرجون خیلی دلش به حال گل پسر میسوخت. ای کاش میشد با خیال راحت میخوابید و هر وقت که دوست داشت، بیدار میشد. اما خُب، مشکلات زندگیه و کاریش نمیشه کرد.

توی بعضی از صبحهای قبل از رفتن به مهد کودک، اون قدر غرق خواب بود، که انگار یک عروسک رو داریم میبریم! ناراحتی ما هم از این بود که در مهد کودک هم نمیتونست خوب بخوابه؛ در عوض وقتی ساعت دو بعد از ظهر به خونه برمیگشت، تا ساعت 6 یا حتی 7 عصر به خواب سنگینی فرو میرفت.

 

شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸