صبح زود ششم فروردین 1389 رهسپار اصفهان شدیم تا سه روز از تعطیلات طولانی نوروز را در این شهر سپری کنیم. پدرجون به خاطر مأموریتهای کاری، مصاحبه شغلی و مسافرت خانوادگی در زمان مجردی چند بار به اصفهان آمده بود. این بار اما نخستین سفر مادرجون و دانیال به شهر زیبای اصفهان بود.

 دانیال در کنار پدرجون - پل خواجو - اصفهان

بیشترِ وقتِ روز نخست تا شب هنگام به پیدا کردن محل اقامت، جمع و جور کردن وسایل و استراحت گذشت. پدرجون از استراحتگاه بین راهی چاپ نفیس کتاب «موش و گربه» نوشته «عبید زاکانی» را خرید. قبل از شام، حدود ساعت هفت آماده شدیم و راهی پل خواجو شدیم. جای پارکِ خودرو به سختی پیدا میشد. مسافران زیادی به اصفهان آمده بودند و پل خواجو هم به خاطر مشهور بودن و دسترسیِ آسان پر از مسافر بود.

دانیال در کنار پدرجون - پل خواجو - اصفهان

ساعت هفت و نیم شب در پیاده روی کنار پل عکس انداختیم. آن شب آتش بازیِ زیبائی بر پا بود. هوا با این که کمی به سردی میزد اما دلپذیر بود. پدرجون از بستنی فروشی معروفی در آن نزدیکی، سه بستنی لیوانی گرفت و کنار رودخانه روی نیمکتهای فلزی خوردیم.

روز دوم راهی «منار جُنبان» شدیم. باران شدیدی می آمد. برای صرف نهار و فرار از بارش سنگین باران به داخل کبابی منارجنبان که درست روبروی این بنای تاریخی بود، رفتیم. کباب با گوجه، دوغ و سبزی به قیمت 9000 تومان سفارش دادیم. قیمت را برای این می نویسم که دانیال در آینده بتواند مقایسه کند. متأسفانه بلیت فروشی منار جنبان به دلیل بارندگی شدید تعطیل بود و مردمی که 500 تومان پول بلیت داده بودند تا بالای مناره بروند و کسی از پائین بنا را تکان دهد، با عجله بیرون می آمدند!

با وجودی که بارندگی قطع شده بود، پیاده روها و جوی ها پر از آب بودند. هوا هنوز ابری بود و گاهی نم نمِ باران روی سرمان می نشست. از کبابی راهیِ میدان معروف «نقش جهان» شدیم. دانیال از بزرگی و زیبائی میدان به وجد آمده بود. درشکه ها، مغازه های صنایع دستی و گز فروشی برای دانیال بسیار جالب بود. از داخل بازار بزرگ سرپوشیده کنار میدان جاجیم زیبائی خریدیم که بوی پشم گوسفند میداد! تقریباً این نخستین کالای هنری «پُست مدرن»ی بود که خریدیم و بسیار به سرامیکهای بژ روشن آپارتمانمان می آمد.

دانیال در میدان نقش جهان

حدود ساعت پنج بعد از ظهر که گشت و گذارمان از میدان نقش جهان به پایان رسید، تصمیم گرفتیم تا به آتشگاه برویم. از پسربچه ای که سوار دوچرخه بود، نشانی را پرسیدیم. دانیال از لهجه شیرین آن پسرِ اصفهانی حسابی خنده اش گرفت و به زیر صندلیِ عقب خودرو پناه برد! آتشگاه را به خاطر ترافیک سنگین، هوای بد و آشنا نبودن به راههای دسترسی به آن کنار گذاشتیم.

صبح روز سوم تصمیم گرفتیم به «باغ گلها» برویم...

ادامه مطلب