قایم باشک بازی خاطره انگیز
سه شنبه سوم شهریور 1388 حدود ساعت 22 دانیال به پدرجون و مادرجون پیشنهاد داد که « قایم باشک» بازی کنیم! ابتدا مادرجون رفت چشم گذاشت. من و دانیال رفتیم پشت در اتاق خواب قایم شدیم. مادرجون آمد داخل اتاق خواب که لامپش خاموش بود. عمداً کمی طول داد تا بازی شیرین تر بشه. من بی حرکت ایستاده بودم اما دانیال از ذوق و ترس مثل بید می لرزید!
بعد از این که مادرجون ما رو پیدا کرد، نوبت دانیال شد تا چشم بگذاره. پدرجون و مادرجون با هم رفتند پشت چوب لباسی؛ طوری که اصلاً دیده نمی شدیم. دانیال همه جا رو گشت. وقتی ما رو پیدا نکرد، از ترس شروع به گریه کرد. مادرجون دوید و دانیال رو بغل کرد. دانیال حسابی به مادرجون چسبیده بود انگار که نمی خواست دیگه ازش جدا بشه. پدرجون به دانیال گفت: « دانیال! تو نباید بترسی... ما هیچ وقت تو رو تنها نمی گذاریم...».

تاریخ عکس: جمعه اول خرداد ۱۳۸۸
بعد از این که دانیال آروم شد، نوبت به پدرجون رسید تا دنبالِ دانیال و مادرجون بگرده. اون دو تا از راه آشپزخانه رفتند بالکن. پدرجون هم کمی این طرف و اون طرف می رفت و با صدای نسبتاً ترسناکی داد می زد: «الان میام می گیرم تون...! کجا رفتید؟». نگاهم به دربِ بالکن افتاد که نیمه باز بود. شیطنت در پدرجون گل کرد و رفت و دربِ بالکن رو از داخلِ آشپزخانه بست! دانیال را می دیدم که از پشتِ در به شیشه بالکن می کوبـید و گریه می کرد. پدرجون در رو زود باز کرد. دانیال به سمتِ پدرجون حمله ور شد و با مشت پدرجون رو زد!
پدرجون و مادرجون داشتند از خنده روده بر می شدند. پدرجون به دانیال گفت: «مگه من نگفتم که تو نباید از چیزی بترسی؟ پس چرا بازم ترسیدی؟ مگه مادرجون پیشت نبود؟ تو تا وقتی که مادرجون یا پدرجون پیش تو هستند، نباید از چیزی بترسی...»
به هر حال، اون شب دانیال دو بار به صورتِ وحشتـناک ترسید. فکر نمی کنیم که دفعه بعدی وجود داشته باشه و دانیال «خودش» پیشنهادِ قایم باشک بازی کردن بده.
شما چه طور فکر می کنید؟!

دانیال عزیز ما دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1383 و در ساعت هفت و پنجاه دقیقه صبح به دنیا آمد. دگرگونی بزرگی در زندگیمان ایجاد کرد و با خودش شادی و برکت به ارمغان آورد. این وبلاگ را می نویسیم تا دفترچه خاطراتی باشد برای او؛ تا بداند که در این روزهائی که می آیند و می روند، چه کرده است و اطرافیانش چه کرده اند.