حرفهای شیرین دانیـال درباره پـدربزرگ (آقا)

تاریخ عکس: جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۸۷
پدرجون و دانیال دیشب تا ساعت 1:15 دقیقه بامداد بیدار بودند و دربارة بازی I.G.I و موارد دیگری که دانیال پیش میکشید، صحبت میکردند. چون پدرجون تا اون ساعت شب شام نخورده بود، هم داشت به حرفهای شیرین دانیال گوش میکرد و هم سوپ میخورد.
دست آخر دانیال خسته شد و رفت تا بخوابه. پدرجون هم پیشش رفت و کنارش دراز کشید تا براش قصه بگه. باز هم حرف به چیزهای نامربوط کشید. صحبت پدربزرگ پدری دانیال شد که « آقا» صداش میکنه...
دانیال- آقا خیلی پیره... چرا نمی میره...!
با تعجب به دانیال نگاه کردم. خیلی خنده ام گرفت. گفتم:
پدرجون - هر کی پیر بشه که نباید بمیره !
دانیال - آقا قویه که نمرده ؟!
پدرجون - آره...
دانیال- پس کی می میره ؟!
پدرجون - خدا نکنه بمیره... من آقا رو خیلی دوست دارم. اون پدر منه.
دانیال- اون هر روز بزرگ میشه ؟
پدرجون - شاید آره... اما آقا اول کوچیک بود بعد بزرگ شد و حالا پیر شده.
دانیال- تو چرا بزرگ نشدی ؟!
پدرجون - آخه آقا قبل از این که پدرجون به دنیا بیاد، بوده. تو هم که بزرگ بشی عروسی میکنی بعد یه بچة خوشگل میاری. بچه ات بزرگ میشه ولی تو پیر میشی. پدرجون هم خیلی پیر میشه... شاید هم بمیره... اون وقت این خونه میشه مالِ تو...
دانیال- من دلم نمیخواد تو بمیری...
پدرجون - من که نمیخوام بمیرم. تا هر وقت خدا خواست پدرجون زنده است. اما وقتی عروسی کردی که باید از این خونه بری نباید با ما باشی.
دانیال کمی نگران شد. احساس کردم که داره فکر میکنه چه طوری بدون پدرجون و مادرجون از این خونه بره و برای خودش و زنش (!!) خونه پیدا کنه. به خاطر همین دلم نیامد و زودی گفتم:
پدرجون - تو تا هر وقت بخوای، اینجا هستی. تو اگه پیش ما نباشی، ناراحتیم. اصلا من و تو با هم دیگه کار میکنیم تا یه خونه خوب برات بخریم...

صحنه پرش « جونز » از قطار در حال حرکت به داخل محوطه پایگاه دشمن (مرحله اول بازی .I.G.I)




دانیال عزیز ما دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1383 و در ساعت هفت و پنجاه دقیقه صبح به دنیا آمد. دگرگونی بزرگی در زندگیمان ایجاد کرد و با خودش شادی و برکت به ارمغان آورد. این وبلاگ را می نویسیم تا دفترچه خاطراتی باشد برای او؛ تا بداند که در این روزهائی که می آیند و می روند، چه کرده است و اطرافیانش چه کرده اند.