دانیال و هواپیمای ضد تانک A-10

سه شنبه 27 مرداد 1388 آخرین روزی بود که ما می تونستیم در فصل تابستان از استخر الهیه که با شرکت پدرجون قرارداد داشت، استفاده کنیم. کیف اسپرت قرمز رو بستیم و رفتیم استخر. پدرجون جلیقه زرد رنگ دانیال رو باد کرد و وارد آب شدیم. با دانیال مسابقه می دادیم که هر کی زودتر برسه به دیواره یا نردبان لب استخر برنده است! خب، پدرجون مجبور بود که ببازه! برای همین هم یکی دو بار دانیال رو هل داد تا زودتر برسه! دانیال گفت: «بذار خودم بیام... هلم نده!» و پدرجون هم می گفت که «من نبودم، هیولای دریائی بود...!».

A-10 و دانیال

اون روز دانیال خیلی توی آب صفا کرد. زودتر از آب درآمدیم بیرون و راهی خانه شدیم چون پدرجون باید لباسهای دانیال رو هم تـنش می کرد. چون تموم حواس پدرجون پیش دانیال بود، نتونست زیاد شنا کنه. بنابراین، خیلی خسته نبود. رفتیم پای کامپیوتر تا بازی I.G.I یا Fighter Pilot رو بازی کنیم که دانیال گفت که فیلمهای هواپیمای A-10 رو براش بیارم.

A-10

از سایت یوتیوب (Youtube) و تا وقتی که فیـلتـر نبود، در مورد موشک ها، هواپیماها، تفنگ ها، شکسته شدن دیوار صوتی و چیزهای دیگه ای که مورد علاقه دانیال بود، فیلم دانلود کرده بودم. نرم افزار چند رسانه ای «FLV Player» رو هم برای پخش این فیلمها دانلود و روی کامپیوتر خونه مون نصب کرده بودم.

فیلمهای مربوط به هواپیمای ضد تانک آمریکائی A-10 Thunderbolt (آذرخش) را که دیدیم، دانیال به پدرجون گفت که با یونولیت براش A-10 بسازم.

A-10

پدرجون هم وسایلش رو برداشت و شروع کرد به ساختن این هواپیمای «شکارچی تانک». با تیغ و مقوا این هواپیما ساخته شد و نسبتاً هم کار زیادی برد. عکسهائی از این هواپیما و مدل ساخته شده با یونولیت در ابعاد 9 در 6 سانیمتر رو می تونید در این جا ببـینید. خوشحالی دانیال هم که گفتن نداره!

خوشحالی دانیال

دائی بچه ام کجاست...؟!

 

دانیال خجالتی

تاریخ عکس: یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۸

دانیال دیشب ساعت 12 پس از این که با پدرجون از حمام درآمد، بسیار خسته بود. بعد از این که مادرجون لباس هاش رو تـنش کرد، از خستگی روی کاناپه دراز کشید و با صدائی غمگین گفت: «دائی بچه ام کجاست؟!».

پدرجون خیلی تعجب کرده بود. مادرجون نمی دونست چه جوابی به دانیال بده؛ از طرف دیگه، نمی شد که جوابش رو نداد. به همین خاطر پدرجون گفت: «عزیزم... تو باید بزرگ بشی، زن بگیری، بچه بیاری، اون وقت برادرِ زنت می شه دائی بچه ات...!»

ظاهراً این حرفِ پدرجون کمی برای دانیال سنگین بود، به همین خاطر یک مثال براش زدم. گفتم: «ببین عزیزم... دائی محسن برادرِ مادرجونه، خب؟ وقتی مادرجون تو رو آورد، دائی محسن شد دائیِ تو...!».

دانیال مثل روح دیده ها به من نگاه می کرد و اصرار داشت که بدونه دائیِ بچه اش کجاست! شاید هم اون قدر احساس تـنهائی کرده بود و حوصله اش سر رفته بود که این حرف رو زد؛ به هر حال، دانیال آن قدر خسته بود که کمی بعد راحت و آرام روی کاناپه خوابش برد.

***

امروز که پدرجون به یکی از همکارها این حرفِ دانیال رو گفت، آقا مجتبی حرف جالبی زد. ایشون گفت که «بچه های این دوره و زمونه خیلی زرنگ شده اند... نمی خوان مستـقیم بگن که زن می خوان، به جاش می گن دائیِ بچه ام کجاست؟!»

این هم حرفیـه... نظر شما چیه ؟!

وقتی آدما عاشق بشن...!

سه شنبه 20 مرداد 1388 وقتی پدرجون از ماموریت برگشت، دید که مادرجون زحمت کشیده و ده کیلوگرم لوبیا سبز به قیمت کیلوئی 600 تومان خریده و پاک کرده بود. قیمت رو می نویسم که دانیال چند سال بعد بتونه مقایسه کنه!

از صبح تا عصر که پدرجون آمد، مادرجون کارش شده بود لوبیا پاک کردن و انجام کارهای دیگرِ منزل. مادرجون برام تعریف کرد که هنگامِ پاک کردنِ لوبیا سبز، دانیال ازش پرسیده بود: «آدما وقتی عاشق بشن، هم دیگه رو بغل می کنن می بوسن؟» مادرجون هم تعجب کرد و گفت: «من نمی دونم...!» که دانیال با عصبانیت گفت: «خاک تو سرت!... تو نمی دونی؟!»

پدرجون به مادرجون گفت: « خب، راستش رو می گفتی... چه عیبی داشت...؟»

من فکر می کنم که در این دور و زمانه آدم نباید انـتظار داشته باشه که یک پسر پنج ساله این چیزها رو ندونه. نظر شما چیه؟!

 دانیال و ساچمه های ژلی

تاریخ عکس: دوشنبه 26 اسفند 1387 - دانیال با ظرف ساچمه های ژلی بازی می کند.

اون شب پدرجون برای پخت لوبیاها به مادرجون کمک کرد. بعد از نیمه شب هم شبکه تهران فیلم سینمائی «شیدا» ساخته «کمال تبریزی» رو نشون داد که پدرجون با وجودی که خیلی خسته بود، تا آخر تماشا کرد.