پسرک غرق در اسپاگتی

در روز چهارشنبه 22 مهر 1388، مادرجون ساعت 11:39 دقیقه به پدرجون پیامک (SMS) داد و نوشت که:

سلام دانیال امروز تنها رفت 2 ماکارانی خرید

بله... دانیال عزیزم واقعاً مرد شده بود و وقتی پنج سال و پنج ماه و هشت روزه شد، اولین خرید واقعی اش رو انجام داد. حسابی خوشحال شدم. فکر می کردم که مادرجون هم دانیال رو همراهی کرده و دانیال فقط رفته داخل مغازه، گفته که چی می خوام، پولش رو داده و بیرون آمده...

وقتی پدرجون در رستوران شرکت نهار می خورد، دانیال از تلفن منزل به موبایل پدرجون زنگ زد. پدرجون هم به دانیال آفرین گفت و حرفهای تشویق آمیز زد. پدرجون گفت: «تو دیگه بزرگ شدی. از سال بعد که مدرسه رفتی، هر روز بهت پول می دیم که توی مدرسه هر چی خواستی بخری یا وقتی مدرسه ات تعطیل شد، توی راه که به خونه بر می گردی، از مغازه ها برای خودت خوراکی بخری. ساعت پنج و نیم حاضر باش که وقتی پدرجون اومد، کیفم رو بذارم خونه و با هم بریم خونه عزیز (مادربزرگ پدری دانیال). هر وقت بیرون رفتیم، برات جایزه می خریم».

پدرجون وقتی ساعت پنج و نیم به منزل رسید، دانیال براش تعریف کرد که چه طوری رفت ماکارونی خرید. گفت: «من تنهائی رفتم... تنها ! اول از خونه در اومدم بیرون، این ور رو نگاه کردم اون ور رو نگاه کردم. یه ماشین از دور میومد... صبر کردم رد بشه. وقتی رد شد، زود دویدم اون طرف خیابون... رفتم مغازه گفتم دو تا ماکارانی بده، پولشم دادم. ماکارانی رو گرفتم. بقیه پول رو هم گرفتم. اومدم خونه...» و چه با آب و تابی هم حرف می زد!

مادرجون می گفت: «وقتی رفت خرید و برگشت، این قدر خوشحال بود... حسابی ذوق کرده بود».

همان شب با ماکارانی خریده شده توسط دانیال شام خوردیم. از این که پسر کوچکمان نقش اصلی را در تهیه این غذا داشت، احساس غرور می کردیم.

هنوز هم خوشحالم. چند بار گفته و نوشته ام که این موفقیتهای کوچک رو باید ارج گزاری کرد؛ چرا که همین کارهای به ظاهر کوچک هست که انسانهای کوچک رو به انسانهای بزرگ تبدیل می کنه.

 اسپاگتی