شنبه چهارم مهر ماه 1388 اولين روزي بود که دانيال با سرويس به آمادگي مي رفت. خانم راننده اي که قراره دانیال رو شنبه تا چهارشنبه به آمادگی ببره، پراید سبز تاکسی بیسیم با لباسِ فرم داره و صبحها ساعت 6:45 دقیقه دانیال رو سوار می کنه. خانم راننده گفته بود که اگه این وقتِ روز بیائید جلویِ در بهتره و گرنه هر وقت تک زنگ زدم یعنی این که پائین منـتظر شماهام.

تاکسی بی سیم

پیش از رفتنِ مادرجون در ساعت 6:30 دقیقه، دانیال خیلی نگران زنگِ تلفن بود. حتی قبل از این که مادرجون بره، ازش پرسید: « تک زنگ چطوریه؟» که مادرجون با موبایلش به تلفنِ منزل تک زنگ زد و زود قطع کرد و گفت: «شنیدی؟! تک زنگ یعنی این...!». لبخندِ رضایتِ دانیال یعنی این که خوب متوجه شده.

با دانیال داشتیم کارتون صبحگاهی شبکه یک رو تماشا می کردیم که تلفن منزل زنگ زد. هنوز به طورِ کامل حاضر نشده بودیم. به همین خاطر دانیال با وحشت به پدرجون گفت: «زنگ زدند...!» و رفت گوشی رو برداشت. همون خانم راننده بود. آدرس رو از دانیال پرسید و دانیال رو به من کرد و پرسید: «آدرسِ خونه مون کجاست؟!» گوشی رو از دستِ دانیال گرفتم و آدرس رو به راننده گفتم. ظاهراً آدرسی رو که به او داده بودیم، گم کرده بود.

وقتی دانیال رو سوارِ پراید می کردم، کیسه لوازم التحریر و وسایلِ مصرفیِ دانیال رو هم به خانم راننده سپردم. راننده هم از پدرجون پرسید: «ساعتِ چند برش گردونم؟» که گفتم: «مادرش میاره خونه...».

***

شب، « خـاله فـاطمه» به خونه مـون زنگ زده بود. دانیال گوشی رو از مادرجون گرفت و بـا آب و تاب گفت: «تـنهائی با سرویس می رم آمادگی... پدرجون و مادرجون هم اصلاً با من نمیان!» و از این جور حرفها. بعد اضافه کرد که: « می بینی من چی می کشم...؟!»