پدرجون و دانیال سه ساعت در بعد از ظهر جمعه ۵ تیر ماه ۱۳۸۸ استراحت کردند. خب، اولین نتیجه این کار این میشه که شب باید دیر وقت بخوابیم. اتفاقا همین طور هم شد. با مادرجون سه نفری به پارک الغدیر رفتیم. ابتدا دانیال سوار سرسره بزرگ پارک شد، سرسره کوچک را هم به خاطر دوستان کوچکتر از خودش بازی کرد و گفت که به داخل بازیگاه برویم. رفتیم و سه بلیت گرفتیم.  

دانیال روی مبل کنار بوفه

دانیال در « قصر بادی » بازی و در « استخر توپ » شنا کرد ! حسابی عرق ریز شده بود. از بطری آب یخی که آورده بودیم، می خورد و دوباره به بازی بر می گشت. آخر سر با پدرجون سوار « ماشین برقی» زرد رنگی شدیم. سرعت ماشین ما از همه بیشتر بود و رانندگی پدرجون هم خیلی بهتر از بقیه! همه را دور میزدیم و بدون این که تصادف کنیم از میان ماشین برقی های دیگر می گذشتیم. دو بار با ماشینی که دو دختر سوارش بودند تصادف شدیدی کردیم و صدای خنده دانیال بود که به هوا می رفت !

ساعت یک و نیم بامداد با ماشین به خانه بازگشتیم. مادرجون شام را گرم کرد. دانیال مشغول خوردن قورمه سبزی شد که خیلی دوست داشت و مادرجون برای پدرجون با سه تا تخم مرغ خاگینه درست کرد.

دانیال هنگام غذا خوردن از مادرجون پرسید: « چرا آدما روح دارن ؟! »

تاریخ عکس: ۲۶ خرداد ۱۳۸۶

پدرجون در اتاق دیگری بود. مادرجون پیش پدرجون آمد و گفت: « دانیال میگه چرا آدما روح دارن؟ چی بگم بهش ؟»

گفتم: « بگو بدن آدم مثل ماشینه. ماشین اگه بنزین نداشته باشه نمی تونه راه بره. روح هم برای بدن آدم مثل بنزین می مونه ». مادرجون با صدای بلند برای دانیال گفت و دانیال سرش را تکان داد... یعنی که فهمیدم !

موقع خواب هم کمی درباره روح، جن و این که آزار این ها به ما نمی رسه و همین طور فرق جن و روح تا جائی که خودم می دانستم و باعث ترس بچه نمی شد، توضیح دادم. خودم در دوران کودکی پرسشهای زیادی در این باره داشتم و جوابی را که مرا راضی کند، دریافت نمی کردم.

دانیال دست کم در این جور موارد این شانس رو داره که بیشتر از آن حدی که بخواد در این باره پاسخ دریافت میکنه.


اگر بر روی نام غذاهای نوشته شده در این پست کلیک کنید، می توانید با این غذاها بیشتر آشنا شوید.